ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

406

قصص الانبياء ( فارسى )

كرد و بجاى باز نهاد . ] b 791 [ فريشتهء ديگر دست بر سينه من ماليد باز درست شد . آنگاه رسول را صلى اللّه عليه و سلّم حليمه به خانه برد ، و شوهر را گفت اين كودك را سوى خويشان بر كه نبايد كه ديوان او را ببرند يا ديوانه گردد . و حليمه رسول را پيش كاهن برد و همه قصّه با او بگفت . چون كاهن بشنيد بانگى سخت بكرد و گفت يا عرب اين دشمن شماست ، و اين آنست كه دين شما بگرداند . و كاهن بت‌پرست بود . حليمه او را به خانه باز آورد . و ديگر روز او را بمكّه آورد پيش ابو طالب و گفت اين پسر بزرگ شد آن به بود كه پيش شما بود گفتند چه بود ؟ گفت هيچيز . بسيار الحاح كردند كه بگوى تا ازو چه ديدى . حليمه قصه بگفت و سخن كاهن نيز بگفت ، و گفت من مىترسم كه نبايد كه ديوانه شود يا كسى او را بكشد . ابو طالب گفت او ديوانه نشود و كس او را نتواند كشتن . گفتند تو چه دانى ؟ گفت از بهر آنكه من از مادرش شنيدم كه گفت چون من بوى بار گرفتم بخواب ديدم كه يكى از آسمان بيامدى و مرا گفتى كه اين‌كه در شكم توست بهترين خلقست . چون وى بوجود آيد محمّدش نام كن . چون او بوجود آمد روشنايى از او بتافت و باسمان بر شد چنان كه نگاه كردم بدان روشنايى همه كوشكهاى شام بديدم و او را ديدم ستان افتاده و بانگشت اشارت مىكرد . چون حالش به اول چنين بود او را كس نتواند كشتن ، و نه ديوانه گردد . آنگاه حليمه محمّد را بديشان سپرد و خود بازگشت . و بحكايت آمده است كه ] a 891 [ ابو طالب ببازرگانى بشام رفته بود او را با جهود مناظره و لجاج افتاد بحديث حسب و نسب . جهودى او را گفت حسب و نسب چه مىكنى و بدان فخر مىآرى كه برادرزادهء نو از مردمان چيز مىخواهد .