ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
395
قصص الانبياء ( فارسى )
علماى آن زمانه خبر يافتند ، خواستند كه غوغا كنند و او را بكشند . ابليس بر صورت پيرى پيش او رفت ، و گفت اى ملك ازين غممدار كه من ترا ازين غم برهانم ايشان را بگوى كه كدام دين پيشتر است . اگر گويند دين آدم ، بگوى كه اگر مىشايست كه بوقت آدم خواهر را ببرادر بزنى مىدادند چونست كه مرا نمىشايد كه خواهر را بزنى كنم . چون ملك اين سخن بگفت و عامهء مردمان ] b 191 [ بشنيدند گفتند چون ترا مىشايد ما را نيز مىشايد . و ساختند خواهر را بزنى كردن « 1 » ، تا خداى تعالى معرفت از دل ايشان برگرفت و همه كافر شدند . آنگاه ابليس عليه اللعنه بر صورت پيرى بيامد و ايشان را گفت شما را چاره نيست از چيزى پرستيدن . گفتند چه پرستيم ؟ گفت آتش را كه درو منفعت بسيارست . برفت و در ميان بيابان آتشى برافروخت و خلق را گفت بيرون آييد . همه بيرون آمدند . ابليس بيامد و ايشان را گفت كه اين آتش از آسمان آمد همه اين را سجده كنيد . همه آن آتش را سجده كردند . و آتشپرستى همچنان در ميان ايشان بماند و هر كجا ايشان را آتشى بميرد آنجا روند كه آن آتش بوده است و آتش آرند و آن آتشگاه در حدّ پارس است . قصهء نود و يكم اصل جهودى و آنچنان بود كه چون خداى تعالى عيسى را عليه السّلام بخلق فرستاد بعضى ايمان آوردند و بعضى نياوردند . چون او را باسمان بردند مردى بود در آن ايّام كه او را بولس گفتندى . پيش بنى اسرايل آمد و گفت خويشتن را از ترسايان جدا كنيد . گفتند چگونه كنيم ؟ گفت آنكه نام مسلمانى از خويشتن برداريد و خويشتن را يهود نام كنيد ، تا شما ازيشان جدا شويد . چنان
--> ( 1 ) - و همه خواهر را بزنى كردن آغازيدند .