ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

396

قصص الانبياء ( فارسى )

كردند باشتقاق من ، هاد يهود . قوله تعالى : إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ م « 1 » اى منّا . و نام اصل از خويشتن جدا كردند . قصهء نود و دوم ] a 291 [ اصل ترسائى و اصل اين هم از بولس « 2 » بود كه ملكى بود در بنى اسرايل ، او با قومش بعيسى عليه السّلام گرويده بودند ، و پيوسته با جهودان حرب كردى ، و آن قوم با وى برنيامدى . بولس گفت اگر خواهيد كه با ايشان برآييد مرا دستورى دهيد تا بروم و ميان ايشان دو گروهى افكنم تا ازيشان برهيد . ايشان دستورى دادند . بيامد بر ره‌گذار ايشان و روى خود را سياه كرد و سه شبان روز خود را بر سر راه ايشان بيفكند . هركه او را ديد عجب مىداشت . پس بولس ايشان را گفت مرا مىشناسيد ؟ « 3 » گفت نه . گفت من بولسم . گفتند تو خبيث‌ترين جهودانى . گفت آرى . ليكن عيسى را بخواب ديدم كه بيامد و مرا طپانچهء زد چنان كه چشم من رفت . من ازو زينهار خواستم و توبه كردم و از دين جهودى بيزار گشتم ، و گفتم دعا كن تا چشم من باز آيد . دعا كرد چشمم باز آمد و اين اثر طپانچهء اوست بر روى من . اكنون پيش شما آمدم خواهيد عفو كنيد و خواهيد بكشيد . ايشان گفتند كه ترا عفو كنيم . آنگاه او گفت كه من توبه كردم و نيز بميان خلق نتوانم بود مرا صومعهء برآريد تا در آنجا عبادت كنم . برآوردند . در آنجا رفت تا روزگارى برآمد و خبرش در جهان برفت كه هركه آن صومعه را زيارت كند خداى تعالى او را بيامرزد . خلق از اطراف روى آنجا نهادند .

--> ( 1 ) - إِنَّا هُدْنا إِلَيْكَ . الاعراف 156 ( 2 ) - يونس . ( بيا ) . ( 3 ) - متن : مىشناسى د .