ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
389
قصص الانبياء ( فارسى )
ملك شاد شد . همه برخاستند و بنزديك اسب شدند و خلقى بسيار گرد آمدند . شمعون ملك را گفت تو دم اسب بگير و خود گوش اسب بگرفت و گفت ايّها الملك بگوى : لا إله الا اللّه عيسى رسول اللّه . ملك بگفت . شمعون گفت اى بار خدايا اگر اين دين حقست اين اسب را زنده كن . در ساعت اسب زنده شد و برخاست و بانگ كرد . چون آن ملك با قوم خويش آن حالت بديدند ايمان آوردند و شمعون را بنواختند . و شمعون از آنجا بشهرى ديگرى رفت . و گويند ميان عيسى و رسول ما صلوات اللّه عليهما ششصد سال بود ، صد سال مر حواريان را بود عليهم السّلام ، و پانصد سال فترت بود . قصهء هشتاد و هفتم الاثنين قوله تعالى : إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ « 1 » . الايه . و گويند كه اين شهر انطاكيّه بود و اين سه پيغامبر بودند : يكى صادق ، دوم صدوق ، سيم سدوم . « 2 » و اهل انطاكيه بتپرست بودند . خداى تعالى اين دو پيغامبر را بديشان بفرستاد كه ايشان را به من خوانيد . بيامدند و ايشانرا دعوت كردند ، نپذيرفتند ، و ايشان را بدروغ زن داشتند و بزدند . آنگاه خداى تعالى پيغامبرى ] b 881 [ ديگر فرستاد ، هر سه دعوت كردند . نگرويدند و بريشان استخفاف كردند . و بعضى گويند كه اين هر سه تن حواريان بودند خداى تعالى ايشان را باهل انطاكيه فرستاد ، بيامدند و فرمان خداى تعالى بديشان بگزاردند . قوله عزّ و جلّ :
--> ( 1 ) - يس 31 ( 2 ) - مطابق تاريخ طبرى : شلوم