ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

384

قصص الانبياء ( فارسى )

نماز كردندى . و هر روز عيسى برفتى و شكار كردى و چيزى بياوردى كه بدان روزه بگشادندى . عيسى روزى به شكار شده بود ملك الموت بيامد بنزديك مريم . چون او را ديد گفت كه تو كيستى كه بنزديك من آمدهء و پسرم غايب است . گفت من ملك الموتم « 1 » گفت آمده‌ام تا جانت بفرمان خداى تعالى بردارم . مريم گفت فرمان او راست . ملك الموت در جاى نماز جانش برداشت . چون عيسى بازآمد ، پنداشت كه مادرش بجاى نماز در خوابست آواز داد كه يا مادر وقت نماز است . مريم پاسخ نداد . از هوا آواز شنيد ، كه يا عيسى مرده را مىخوانى ؟ عيسى چون آن بشنيد بگريست و روزه ناگشاده در خواب شد . مادر را در خواب ديد كه در بهشت بر تختى نشسته بود ، و جامهاى سبز پوشيده و حوران به خدمت پيش او ايستاده ، او را گويدى كه يا فرزند براى من هيچ غم مخور كه خداى تعالى مرا آن داد كه در جهان هيچ‌كس را آن نيست . روز ديگر عيسى در ديه آمد و زنان را گفت كه مادرم بمرد ، بياييد و او را بشوييد . هرچه در آن ديه ] b 581 [ مردم بود خرد و بزرگ بيرون آمدند و مريم را بشستند ، و دفن كردند . و بعضى گويند هنوز مريم زنده بود كه عيسى را طلب مىكردند كه بكشند ، و مريم هر روز به زير دار آمدى و بگريستى و ندانستى كه عيسى را به آسمان برده‌اند . چون دو شب يا هفت شب بگذشت آنگاه خداى تعالى عيسى را به زمين فرستاد ، گفت كه برو و حواريان را بخوان و وصيّت كن ، و تا مادرت نيز بداند كه تو زندهء . آنگاه عيسى عليه السّلام به زمين آمد . بعضى گويند كه بنزديك مادر فرود آمد . و بعضى گويند كه بدان كوه فرود آمد كه مريم مجدلانى بود كه فرمانش چنان بود از حق تعالى كه او را زيارت كن كه براى تو غم بسيار خورده

--> ( 1 ) - ملك الموت‌ام .