ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
372
قصص الانبياء ( فارسى )
بفرمود تا چند خم پرآب كردند . عيسى عليه السّلام دست بر آن خمها ماليد همه مىشد . دهقان و جماعت او عجب بماندند . و همچنين بسيار علامتها و عجايبها ازو بديدند . آنگاه خداى تعالى او را شريعت داد و بفرمود كه ببيت المقدس باز رو كه آن ملك هلاك شد كه قصد كشتن تو كرده بود . و زكريّا عليه السّلام كشته شده بود . و سبب آن بود كه چون مريم هجرت كرد ، پنهان از بنى اسرايل كرد . ايشان آمدند ] b 871 [ و گفتند يا زكريّا مريم زنا كرد چون دانستى كه مردمان آگاه شدند او را بشام فرستادى و قصد كشتن زكريّا كردند . زكريا ازيشان بگريخت و از شهر بيرون آمد و روى بشام نهاد و غوغا از پس او مىرفتند . زكريّا چون آن خلق را بديد كه از پس او مىآمدند درختى بود ميان تهى در ميان آن درخت رفت و آن شكاف درخت بهم فراز آمد بفرمان حق تعالى . غوغا چون آنجا رسيدند او را نديدند خواستند كه بازگردند ، ابليس عليه اللعنه بيامد و ايشان را گفت زكريّا در ميان اين درخت شد . ايشان گفتند اين هرگز نشايد بودن . ابليس گفت شما اين درخت را ببريد اگر اينجا بود خود كشته شود و اگر نبود شما را چه زيان دارد . ايشان ارّه بياوردند و برنهادند و آن درخت به دو نيم كردند با زكريّا . و خون زكريّا نياراميد تا دو بار هفتاد هزار تن از بنى اسرايل كشته نشد . آنگاه يحيى را عليه السلام امر آمد كه برو و خلق را دعوت كن . يحيى خلق را بخداى تعالى خواندن گرفت و سالش بسى تمام شده بود و بر شريعت تورية كار مىكرد و خلق را پند مىداد و مىگفت كه اكنون عيسى بيامد اول كس يحيى بود كه تصديق كرد عيسى را .