ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

373

قصص الانبياء ( فارسى )

قصهء هشتاد و سوم دعوت كردن عيسى عليه السلام قوله عزّ و جلّ : وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ « 1 » . ياد كن يا محمد كه بيامد عيسى پسر مريم بسوى بنى اسرايل و گفت من پيغامبر خدايم بشما و شما را ] a 971 [ از خداى تعالى آيت آورده‌ام : أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ . « 1 » گفتند آن آيت چيست ؟ گفت آنكه از گل صورت مرغى بكنم و درو دردمم ، در ساعت بپرد بفرمان خداى تعالى . گفتند بكن تا ببينيم . عيسى پارهء گل بگرفت و صورت كرد و درو دميد ، بساعت بپريد و به هوا در شد . و آن مرغيست كه بشب بپرد و از آن پيش نبود . و از اينست كه همه مرغان بپرند بپرپرند مگر وى كه او را پر استخوانيست . گفتند اين ديديم ، نيز چه آيت دارى ؟ گفت : وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ . « 2 » گفت نابيناى مادرزاد را كه نشان چشم نبود بينا كنم . اگر نابينايى كه او را چشم نبوده بودى بينا كردى آن طبيبى بودى نه نبوّت و همه طبيبان مقر آيند كه اكمرا هيچ حيلت نتوانند كردن مگر خداى تعالى ، و ابرص را همچنين كه بيش « 3 » مادرزاد بود . و خداى عزّ و جلّ هر پيغامبرى را كه بقومى فرستاد معجزهء داد كه قوم آن زمانه بدان فخر كردندى . در زمانهء ابرهيم عليه السّلام بمال فخر كردندى ، خداى تعالى او را مال بىكران داد بىجهد و كسب او تا همه بدانستند كه آن نعمت عطاى خداى است . و در زمانهء موسى عليه السّلام بجادوى فخر كردندى ، خداى تعالى او را عصا داد بر آن صفت كه شنيدى كه آن چندان جادوى بيك دم فروخورد ، و درو هيچ پيدا نيامد و اثر نكرد تا خلق را معلوم شد كه آن خدايى است و معجزه و برهانست . و بزمانهء عيسى عليه السّلام بپجشكى فخر

--> ( 1 ) - الصف 6 ( 2 ) - آل عمران 49 ( 3 ) - در دو نسخه ، و ظاهرا « پيس »