ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
370
قصص الانبياء ( فارسى )
به زمين مصر شد . و گويند كه سى سال آنجا بماند تا آن وقت كه عيسى بزرگ شد و پيغامبرى آمدش ، و فرمان آمدش كه به زمين بيت المقدس بازگرد . بازآمد و انجيل و احكام آن ايشان را بياموخت . و اصل هجرت او آن بود كه قومى بشام بشنيدند كه پسرى از مادر بيامد بىپدر ، و ايشان در كتابها خوانده بودند كه بفلان وقت بفلان سال چنين فرزندى از مادر بيايد و بدست « 1 » او بيماران صحت يابند ، و بدعاى او مرده زنده شود ، و جهودان را قهر كند . و بعد از آن به آسمان برندش و به آخر الزمان فرود آيد . چون خبر زادن او بيافتند بيامدند و او را ببردند . و گويند آن ملك خبر يافت قصد كشتن او كرد . و آن ملك را نام اخنوس بود ابن ميريوس « 2 » . مريم از اين حال خبر يافت ، از آنجا ] b 771 [ هجرت كرد . و قال آخر حق تعالى او را الهام داد كه ازين زمين ترا هجرت بايد كرد . و گفتهاند كه جبريلش خبر كرد . پس مريم كار رفتن بساخت . خركى بكرى بگرفت و برنشست ، و عيسى را پيش گرفت ، و يوسف نجّار را با خود ببرد . و بولايت مصر بديهى فرود آمد كه آنجا نعمت بسيار بود ، و بر سر سنگى وطن ساخت . و بروز كه بگشتى عيسى در جايكى « 3 » نهاده بودى و در گردن افكندى و با خود مىگردانيد و بر كس استوار نداشتى . چون بزرگتر شد مريم او را بمعلمى سپرد و گفت اين كودك را نيك آموز و عزيز دار و مزن . و خود برفت . معلّم او را پيش خواند و گفت : بگوى ، ابجد . عيسى گفت ابجد چه بود ؟ معلم گفت تو بياموز و معنى مپرس . عيسى گفت چگونه آموزم چيزى كه اصلش ندانم ؟ معلمش بزد و گفت بگوى ، ابجد . گفت تا اصلش نگويى ، نگويم . معلّم بسيار بگفت . سخن استاد را نشنيد . « 4 » چون مادرش بيامد
--> ( 1 ) - از مادر خواهد آمدن كه در دست . ( 2 ) - ( در كتب معتبر اين نامها نيست ) - تاريخ طبرى : « هيردوس » - كتاب مقدس : « هيروديس » ( 3 ) - عيسى را اندر چادرى ( ن ) ( 4 ) - عيسى گفت تا معنى او مرا نگوئى ، نگويم . هرچند معلم گفت سود نداشت . ( ن )