ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

355

قصص الانبياء ( فارسى )

رسيدند كه خاك و هواى خوش داشت ، فرود آمدند و آنجا مقام كردند و هر گروهى نزديك خويش چاهى بكندند و آب خوش برآمد ، و آنجا خانها ساختند و كوشكها برآوردند تا چون شهرى گشت . و بعضى گويند آن آبهاى ايشان شور بود ايشان گفتند چه بودى اگر خداى تعالى ما را آب خوش دادى . و بدان غم مىخوردند و بخداى تعالى زارى مىكردند . تا روزى بنزديك ايشان آب‌شناسى بيامد . گفت چه بوده است كه اين قوم چنين غمناك است ؟ قصه با او بگفتند . گفت درين سنگ بكنيد تا آب خوش برآيد ، بكندند ، آب خوش برآمد . گرد آن آب كوشكى عظيم برآوردند . و آن چاه را در ميان گرفتند . و گويند آن چاه را خشتى از زر ] b 961 [ و خشتى از سيم برآوردند ، و مر آن كوشك را چهار هزار در بساختند . و بعضى گويند كه هزار و هفتصد كوشك ساخته بودند گردبرگرد آن چاه ، و چهار هزار حجره ، و دلوى بر آن چاه نهاده بودند از زر سرخ و مرواريد اندر بافته ، و آن كوشكها را و حجرها را آب از آن چاه بودى ، و هنوز زيادت آمدى ، و خداى تعالى را برين شكر مىكردند و ابليس نمىتوانست كه ايشان را از راه ببرد . آخر حيله كرد و ايشان را از راه ببرد . و آن وزير كوشكى ساخته بود و منظرى كرده . روزى ابليس بيامد بر مانند پيرزنى سر برهنه ، چون ديوانهء . چون وزير او را بديد گفت او را بگيريد و بازداريد . او را بگرفتند و حبس كردند ، ابليس عبادت كردن آغاز كرد . وزير را خبر كردند . چون چند روز برآمد ، وزير گفت چيزى از او بپرسيد از حديث علم ، مگر چيزى داند . پس از او مسئلها بپرسيدند همرا جواب داد . روزى زنى بيامد ازو مسئلهء پرسيد كه شوهران ما به سفر مىروند يك سال و دو سال ؛ شايد كه ما با يكديگر اندام ساييم ؟ گفت شايد ، و اين خود حلال