ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

351

قصص الانبياء ( فارسى )

آمده بود ، و ديهء او را شانىآباد « 1 » گفتندى مىرفت بديهء ديگر كه آن را هرداروريما « 2 » گفتندى . بوقت گرمگاه‌بر براين « 3 » ديه فرود آمد . خرى داشت بسايهء درخت ببست و بران ديه اندر آمد ، هيچكس از آدمى نديد . بباغى درآمد . گويند آن ديه از ديههاى بيت المقدس بود و آن ديهها همه ويران بود چنان كه هر كسى كه خواستى درآمدى و از آن ميوها بخوردى . عزير پارهء انگور بچيد و شيره كرد ، و در آن‌ميان انديشه كرد كه خداى تعالى اين خلق را بميرانيد « 4 » باز چگونه زنده كند ؟ خداى تعالى او را بميرانيد صد سال ، باز « 5 » زنده كرد . و قال آخر : روزى بضياع خويش بيرون آمده بود با خر ، تا لختى انجير و انگور بركند و باز به خانه رود . در راه كه مىرفت بسايهء درختى فرود آمد و از ان انگور پارهء در طاس بيفشرد ، و لختى نان خشك داشت در آنجا افكند تا نرم شود ، و خود پاى دراز كرد براى آسودن . و در آنجا آبادانى بوده بود چشمش بر آسمانهء خانهء افتاد ، استخوانى پوسيده ديد بر آسمانهء خانه . با خويشتن گفت حق تعالى اين را باز چگونه زنده كند ؟ چون اين انديشه بكرد خداى تعالى ملك الموت را بفرستاد تا جانش برگرفت . صد سال مرده بود آنگاه پس صد سالش زنده گردانيد . و گويند خداى تعالى فريشتهء بفرستاد تا بيامد و دل و چشم او را صورت كرد و نخست دل و چشم او زنده شد ، تا ببيند كه خداى تعالى مرده ] b 761 [ چگونه زنده كند . پس اندامش به يكديگر فراز همىآمد ، گوشت و پوست و رگ و پى و استخوان او را مىديد كه فراهم مىآمد . پس فريشته او را پرسيد كه يا عزير چند گاه خفته بودى ، يا ماندى ؟ گفت يك روز يا بعضى از روز . فريشته گفت نه

--> ( 1 ) - « سلماباد » يا « سايراباذ » ( قصص الانبياء ) ( 2 ) - در كتب چاپى كه بدسترس بود چنين نامى ديده نشد . ( 3 ) - برين ( 4 ) - كه ميراند ( 5 ) - صد سال بگذشت باز