ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
352
قصص الانبياء ( فارسى )
چنان است كه صد سال خفته بودى . اكنون بنگر بطعام و شراب كه هنوز از حال نگشته است . عزير نگاه كرد آن آب انگور همچنان شيرين بود و آن نان هنوز خشكى داشت ، و انجير و انگور تازه بود . عزير بتعجب ماند و هنوز دل او آرام نمىگرفت . فريشته او را گفت يا عزير هنوز دلت آرام نمىگيرد ؟ بدان خر خويش نگر تا چه بينى . نگاه كرد ، استخوانها ديد ريزيده و پوسيده . فريشته آواز داد كه اى استخوانها بازآييد بجاى خويش . استخوانها از هر سوى همىآمدند و بر يكديگر همىپيوستند ، و گوشت مىآمد و آن را مىپوشانيد ، و پوست مىآمد و گوشت را مىپوشانيد ، و در حال موى برآمد و هفت اندام راست شد و جان درآمد . خر برخاست و روى باسمان كرد و بانگ كرد چنان پنداشت كه رستخيز است . چون عزير آن بديد عجب داشت و سر به سجده نهاد و گفت بدانستم كه بر هر چيزى توانا و قادر توى ، از زنده كردن و ميرانيدن . حق تعالى او را وحى كرد كه ببنى اسرايل بازگرد و ترا علامتى گردانيدم بزنده كردن از پس مرگ ، تا جهانيان بدانند كه قادر بر كمال منم ، و پادشاه ذو الجلال منم ، هرچه خواستم كردم و هرچه خواهم كنم ، كس را با خواست ما كار نيست و زهرهء چون ] a 861 [ و چرا و اعتراض نيست . پس عزير بازگشت و بدر خانهء خود آمد و در بزد . پسرش بيرون آمد ، پير و سپيده شده . عزير گفت السّلام عليك يا پسر . پسرش گفت بر من افسوس ميكنى ! من پير و تو جوان ، اين چون بود كه ديرست كه پدرم عزير مرده است . عزير گفت اينك عزير منم . و قصّه همه بگفت . خلق گرد آمدند . و از آن عجب مىداشتند . پيران گفتند چون عزير از ميان ما بيرون شد تورية را از برخواندى و ما را تورية پراكنده شده است ، اگر ما را املا كنى تا بنويسيم آنگاه بدانيم كه تو عزيرى . عزير املا كردن گرفت و ايشان مىنوشتند و هنوز