ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

340

قصص الانبياء ( فارسى )

كه او را سخت دوست داشتمى [ بمرد ] خواهم كه او را زنده ] a 161 [ كنيد . خضر و الياس دعا كردند ، خداى تعالى آن دختر را زنده گردانيد بقدرت خد . « 1 » آن دختر به زبان فصيح گفت اى پدر مقرّآى بيگانگى خداى تعالى ، و برسالت ايشان كه ايشان راست گويند ، و از بت پرستيدن بازگرد و خداى را پرست كه ترا آفريده است و مملكت داده است و مر رعيت خد را « 2 » بگوى تا خداى را پرستند و دست از بت پرستيدن بدارند . پدرش گفت باش كه مرا درين نظرست . دختر گفت اى پدر درين چه نظر بود ؟ نه من مرده بودم خداى تعالى مرا زنده كرد و ترا آگاه مىكنم از كار آن جهان . پس آن دختر از خداى مرگ خواست و خداى تعالى او را به حال خود بازآورد ، و آن ملك اسلام نياورد ، و دين حق را نپذيرفت . چون خضر و الياس نوميد شدند از شهر بيرون آمدند و دعا كردند و گفتند اى بار خدايا ابر و زمين را در فرمان ما كن . فرمان آمد كه كردم . ايشان گفتند اى ابر باران مباران ، و اى زمين نبات مرويان . پس باران نباريد و نبات نرست بوقت خويش . كافران غمگين شدند و آن دوازده نفر را طلب كردند كه پيغامبرى دعوى كردند و ايشان را گفتند اين چيست كه باران نمىآيد ؟ گفتند زيرا كه تقصير مىكنيد در پرستيدن اين بتان . ايشان در عبادت و ستايش و پرستيدن بتان بيفزودند . هرچند جهد بيش مىكردند زمين خشك‌تر مىشد ، و باران به كلى منقطع گشت . ] b 161 [ ايشان درماندند . پس بتان را بصحرا بيرون آوردند و ديبا بريشان پوشانيدند ، و زر و سيم پيش ايشان ريختند ، و بر روى ايشان مىخوردند . هيچ فايده نداشت و همچنان يك سال قحط بود و بيشتر خلق از گرسنگى هلاك شدند و بمردند . و خضر و الياس عليهما السّلام در آن كوه خداى تعالى را عبادت

--> ( 1 ) - خود . ( 2 ) - و مر رعاياى خود را