ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

341

قصص الانبياء ( فارسى )

مىكردند . و ايشان را هر شب از بهشت طعام آمدى و آن ملك نمىدانست كه آن قحط بشومى كفر و ناآوردن ايمان ايشان بود . پس گفت تدبير ما آنست كه از ميان خويش هرچه پيرانند بگزينيم ، و پيش خضر و الياس فرستيم تا ازيشان عذر خواهند . قومى را از ميان خويش بگزيدند و بفرستادند تا از ايشان عذر خواهند ، و ايشان را در شهر آرند . برفتند و ازيشان عذر خواستند . ايشان گفتند عذر و مغفرت از خداى تعالى بايد خواستن و بوحدانيّت او مقر آمدن . [ ايشان گفتند ] اين نتوانيم كرد بىدستورى ملك . خضر و الياس دعا كردند خداى تعالى آن قوم را هلاك كرد . آن ملك بيچاره شد . صدوسى پير ديگر را بگزيد و بفرستاد . ايشان نيز دعوت خضر و الياس را اجابت نكردند . ايشان نيز هلاك شدند . ملك ده كس ديگر را بفرستاد . چون ببن كوه رسيدند يكى ازيشان گفت شما اينجا باشيد تا من بروم و بگويم اگر من هلاك شوم شما بازگرديد . چون آنجا رسيد و سخن ايشان اجابت نكرد او نيز هلاك شد . آن نه تن باز گشتند و به شهر آمدند و ملك را آگاه كردند و گفتند ما را چاره و روى آنست كه بخداى آنها مقر آييم . پس جمله اهل شهر بيرون آمدند و بگرويدند ] a 261 [ بخداى تعالى و بسيار زارى و تضرّع كردند . خداى تعالى ايمان ايشان بپذيرفت و بريشان رحمت كرد باران فرستاد و ايشان را از آن بلا و قحط برهانيد . گويند آن چشمهء آب كه خضر و الياس را عليهما السّلام پديد آمده بود خشك شد ، و آن طعام كه از بهشت مىآمد ايشان را نيز نيامد و از حق تعالى فرمان آمد بديشان كه به شهر رويد . پس هر دو به شهر آمدند . و در قصّها آمده است كه پيش از آنكه خضر و الياس به شهر آمده بودند و فراخى [ آمده ] ، يك شب هر دو به شهر آمدند و بسراى پيرزنى فرود آمدند . ازو چيزى