ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
321
قصص الانبياء ( فارسى )
بدشخوارى كه دشمنش بسيار بود و مىرنجانيدندش تا اجلش فراز آمد . قصد كشتن او كردند . و سبب آن بود كه در آن زمانه ملكى بود فاسق و بزنان مولع بود ، و خواهرى داشت مادرى ، نيكوروى . خواست كه او را بزنى كند . و بعضى گفتهاند دختر زن او بود . و بعضى گفتهاند دختر برادرش بود ، بر وى عاشق شد ، خواست تا او را بخواهد . يحيى خبر يافت . علماى بنى اسرايل را گرد كرد تا او را از آن بازدارد . آن ملك گفت يحيى را بگيريد تا بكشم . غوغا كرد آمد « 1 » . يحيى را بگرفتند و بكشتند و جهودان بر كشتن او يارى دادند . پس حق تعالى ملكى را بريشان بفرستاد از لب دجله نامش جمه ، و مسلط « 2 » كرد تا چندان بكشت از جهودان كه جويهاى خون روان شد . چنين گويند كه خون يحيى نياراميد تا دو بار هشتاد هزار مرد كشته نشدند . و بعضى گويند بخت نصر را بريشان گماشت و بعضى گفتهاند هر ملكى كه در آن زمانه ظالم بودى او را بخت نصر گفتندى . چون اين ملك بيامد جهودان را بكشت و صخرهء بيت المقدس ويران كرد و ايشان را برده كرد . آخر حالش چنان شد كه مسلمان گشت و ديگر بار مسجد بيت المقدس را آبادان كرد و بر اسلام و شهادت از اين جهان بيرون شد . قصهء شصت و نهم ذوالقرنين عليه السلام قوله تعالى : وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ . « 3 » ] a 251 [ و ذو القرنين او را بدان خواندند كه او تا به دو قرن زمين رسيده بود ، و قرن
--> ( 1 ) - گرد آمد . ( ؟ ) ( 2 ) - متسلط . ( 3 ) - الكهف 83 .