ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

320

قصص الانبياء ( فارسى )

مر يحيى را عليه السلم كه ميان بنى اسرايل رو و ايشان را پند ده ، و بر شريعت نگاه‌دار . بيامد ، و بنى اسرايل را پند مىداد و از ناشايست بازمىداشت ، و بر شريعتشان نگاه مىداشت تا جهودان قصد هلاك او كردند ، و بكشتن او مشغول شدند ، و او را بگرفتند و بكشتند . چون پدرش را چنين بىحرمتى و جفا كردند آن جهودان ، حق تعالى بخت نصر را بريشان گماشت تا ايشان را قهر كرد . چندانكه صد هزار و شصت هزار مرد ازيشان بكشت ، و با ايشان آن كرد كه هرگز كس نكرده بود . اين بود قصّه و كردار او . در خبر است كه رخهاش خون شده بودى و ريش گشته از آب چشم بسيار ، و مادرش هميشه پنبه برنهادى . حالش چنين بود با آنكه هرگز گناه نكرده بود و نه انديشيده بود . ليكن خوفش از حق تعالى چنين بود « 1 » . قصه شصت و هشتم كشتن يحيى عليه السلم و يحيى را بدان يحيى خواندند كه وى هرگز مرده نگشت بگناه . ديگر معنى آنكه حق تعالى رحم مادرش زنده كرد بوى پس از آنكه نوميد گشته بود از فرزند . قوله تعالى : أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ . « 2 » ] b 151 [ باخبار چنان است كه عيسى آن شب كه او را باسمان خواستند بردن ، يحيى را بخواند و از حال خويش آگاه كرد . گفت تو خلق را دعوت مىكن كه من نيز به زمين نخواهم بودن ، باسمان مىروم و به آخر الزمان فرود آيم . يحيى مىبود

--> ( 1 ) - در چنين حال از جهان رحلت كرد ( 2 ) - مريم 8