ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
297
قصص الانبياء ( فارسى )
هدهد بيامد و سليمان را از آن كارها آگاه كرد ، از آنچه گفتند و كردند . گفت كه چيزى هديه مىآرند . و گفت تا از هرچيز چند است و چيست . سليمان گفت ما را بهديه مىفريبد . بفرمود تا بر در كوشك وى چهار هزار خشت زرين بزدند هر خشتى دويست من ، و به همه گوشها گوهرهاى قيمتى در نشاندند ، و چهار خشت را جاى بگذاشتند . و بفرمود تا چهار هزار گاو بياوردند و سروهاى ايشان بزر درگرفتند و بديباهاى زربفت بپوشانيدند ، و از پيشانى هر يكى گوهرى درآويختند . و بفرمود تا چهار هزار اسب بياوردند و زينهاشان بگوهر و مرواريد بياراستند ، و نعل ايشان از زر سرخ برزدند ، و در ميدان بداشتند . و بفرمود تا چهار هزار دست جامهء ملوكانه بر آن صفت كه بلقيس ساخته بود بياوردند ، و چهار هزار خادم را بپوشانيدند ، و در دست هر يكى عمودى زرين دادند . چون رسولان نزديك رسيدند چهار هزار گاو ديدند كه در مرغزار چرا ميكردند بران صفت ] b 931 [ كه ايشان مىآوردند ، متحير شدند ، گفتند ما چهار گاو مىآريم اينجا خود چهار هزار هست نيكوتر از آنكه مىآريم آن ما كى پذيرد ؟ چون بميدان درآمدند چهار هزار اسب ديدند بر آن صفت ، خجل فروماندند . چون نزديك بارگاه رسيدند چهار هزار خشت زرين ديدند بر آن صفت ، و چهار خشت را جايگاه خالى ديدند . با يكديگر گفتند كه نبايد كه ايشان گويند كه اين چهار خشت از آن ماست كه دزديدهاند . بيچاره شدند كه چه كنيم ! بعضى گويند خشتهاى خويش را آنجا بيفكندند بدان چهار جايگاه . ليكن درست نيست . درست آنست كه پيش سليمان بردند . چون پيشتر آمدند ديدند آن مرتبت و بزرگى او . همه ديوان و پريان