ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
279
قصص الانبياء ( فارسى )
تراست . و انچنان بود كه هر روز به دو نان گاوان نگاهداشتى . يك نان بخوردى ] a 031 [ ديگر به صدقه بنابينائى دادى ، و روزه داشتى ، و بدان يك نان قناعت كردى . آن شب كه داود مهمان او آمد يك نان به نابينا داد و يكى به داود داد ، و خود روزه نگشاد . ديگر روز گاوان بيرون برد . داود گفت من نيز امروز با توام . گفت شايد . برفتند ، چندانكه داود مانده شد . گفت چرا هم اينجا چرا نمىدهى ؟ گفت حلال نباشد مرا كه چرا دهم به جائى كه گياه نباشد . تا جاى نيكو يافت و گياه بسيار . آنجا بداشت . چون وقت آب خوردن بود از بسيار جويها بگذرانيد تا بآبى رسيد روشن و پاكيزه و فراخ . آنگاه آب بداد . داود گفت چرا آنجا آب ندادى و چندين رنج برداشتى ؟ گفت حلال نبود كه نصيحت باز دارم . « 1 » چون شبانگاه بود به خانه بازآمد با وى . او همان دو تا نان بستد . يكى بدان نابينا داد يكى بداود داد و او گرسنه . همچنان روزه نگشاد . داود گفت مرا نشناسى ؟ گفت نه . گفت مرا بامير اين شهر صحبت است ، خواهى كه بگويم تا ترا نيكو دارد ؟ گفت من به امير كار ندارم . پس داود گفت كه من داود پيغامبرم . گاوبان شاد شد . گفت مرحبا بك يا نبى اللّه . داود گفت حق تعالى مرا خبر داده است كه تو قرين من خواهى بودن در بهشت . گاوبان شادى كرد بدان بشارت . آنگاه دعا كرد او گفت يا رب اگر در اجلم تأخير است مرا مبتلا مكن به هيچ معصيت . داود ويرا بدرود كرد و بازگشت و گفت اى بار خدا دانستم كه ترا چنين بندگانند . بقصّه آمده است كتا « 2 » وقت مرگ داود مىگريستى . هرگاه كه در
--> ( 1 ) - گفت شد كه حلال نباشد اين چنين آب باشد در آب ديگر حيوان را آب دهم ( ن ) ( 2 ) - كه تا