ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
280
قصص الانبياء ( فارسى )
محراب شدى سر برهنه كردى و پلاس پوشيدى . روزى در مناجات گفت : آلهى چه بودى كه مرا بزلّت مبتلا نكردى زيرا پيش از ذلت « 1 » ] b 031 [ مهتروار به حضرت ما مىآمدى و اكنون كهتروار مىآئى ، و من بنده كهتروار خواهم نه مهتروار . وهب بن منبّه گويد چون اجلش نزديك شد حق تعالى ملك الموت بر صورت آدمى بفرستاد . به صورت نيكو بخانهء او درآمد . سليمان بمحراب ايستاده بود بجايگاه پدر . زن داود از ملك الموت پرسيد كه تو كئى ؟ گفت من مردىام كه با تو حديث دارم ، كه سخن تو مرا خوش آمد [ زن گفت مرا نيز حديث تو خوش آمد ] « 2 » ليكن تا پيغامبر خداى مرا اختيار كرده است من با هيچ نامحرم سخن نگفتهام ، و هيچكس مرا نديده است . برخيز بيرون رو پيش از آنكه داود درآيد . عزرائيل بخنديد گفت برنخيزم [ كه مرا ] سخن تو خوش مىآيد و من از داود نترسم . درين حديث بودند كه داود درآمد . عزرائيل برخاست و به زير تخت درشد ، زن گفت يا نبىّ اللّه چنين مردى درآمد و چنين گفت . داود گفت كجا شد ؟ گفت به زير تخت در شد . داود برخاست به زير تخت نگاه كرد . عزرائيل عليه السلام دستش بگرفت . و گفت ندانى كه چرا آمدهام ؟ گفت ندانم . با يكديگر سخن ميگفتند . داود بر پهلو بخفت ملك الموت جانش برگرفت چنان كه آن زن ميديد . دانست كه ملك الموت است . پس كس بسليمان فرستاد و بخواند . چون سليمان آمد پدرش جان تسليم كرده بود ، سليمان بگريست و زارى كرد و داود مملكت به دو سپرده بود و خلق فرمانبردار او شده بودند و آن روز سخت گرم بود . خلق گرد آمدند و مىگريستند . پس بر وى نماز كردند و كركسان
--> ( 1 ) - ظاهرا : زلت ( 2 ) - ن