ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
276
قصص الانبياء ( فارسى )
كه برخيزم ؟ جبريل دستش گرفت تا بنشست و شادى كرد بدان حديث ، و داود همچنان نشسته بود تا جبريل برفت و بازآمد ، و گفت يا داود حق تعالى مىگويد ] b 821 [ زلّتت بيامرزيدم و مقاومت بزرگتر گردانيدم و قرب خودت كرامت گردانيدم . قوله تعالى : فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَ أَنابَ . « 1 » پس داود عليه السّلام سه شب همچنان آنجا مىبود و عبادت مىكرد . جبريل گفت يا داود در اينجا بچه ماندهء ؟ داود گفت حق تعالى مرا آمرزيد ليكن خصمى اوريا چه كنم ؟ جبريل گفت بخواه تا فرمان چه آيد . داود شبانروز ديگر دعا كرد . گفت يا اللّه ارحم على داود . جبريل آمد و گفت حق تعالى ميگويد روز قيامت ترا بدست اوريا دهم تا خصومت كنم . باز من از وى بخواهم تات ببخشد و او را بفضل خويش خشنود كنم . داود گفت اكنون تمام شد آمرزش من . شادى كرد و گفت پذيرفتم كه تا مرا زندگانى بود محراب از من خالى نبود شكر اين را . وهب بن منبه گويد بسيار وقت بودى كه چون داود آب خوردى آب جامه بر باد دادى از آب چشم حالش چنين بود . آنگاه به شهر بازآمد و بمملكت نشست و حكم ميكرد ميان خلق و عبادت مىكرد . گويند او را ده پسر بود « 2 » كهتر ايشان سليمان بود و از همه داناتر بود ، تا گويند روزى دو خصم پيش داود آمدند و دعوى كردند . يكى گفت اين مرد گوسفندان را بگذاشت تا كشت من بخوردند . داود گفت آن ديگر خصم را كه زمين بدوده و گوسفندان « 3 » بگير . هر دو خصم ناخشنود بيرون آمدند زيرا كه خداوند گوسفند كشاورزى ندانست ، و خداوند كشت چوپانى ندانست .
--> ( 1 ) - ص 24 ( 2 ) - كهترين ( 3 ) - و گوسفندان او