ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
275
قصص الانبياء ( فارسى )
آمديم . داود سليمان را بر كنار نشاندى ، و ميگريستى و مرغان گردبرگرد كوه تسبيح ميكردند . قوله عزّ و جلّ : وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ . « 1 » سليمان بكودكى تسبيح مرغان دريافتى . چون شب درآمدى سليمان را بازفرستادى و خود تا روز مىناليدى . قاصّان چهل سال گويند ليكن درست نيست . چون داود را ده سال تمام شد وهب منبّه گويد ندا آمد كه يا داود چه خواهى ؟ ] a 821 [ قال انصت الخلايق حتى ارفع اليك حاجتى . گفت آلهى خلق هجده هزار عالم را خاموش كن تا كس از تو حاجت نخواهد و دعا نكند تا من حاجت خويش بخواهم و دعاى خويش بكنم . حق تعالى به دو وحى فرستاد : اما علمت يا داود انّ كثرة الاصوات لا يشغلنى ؟ قال بلى علمته يا سيدى و لكن انصت الخلايق عنّى ساعة . پس حق تعالى خلق را در آن ساعت از بهر وى خاموش كرد . وهب بن منبه گويد هرگز پس از آن و پيش از آن خاموش نكرد مگر آن يك ساعت . پس داود بانگ برآورد : اه من عذاب اللّه ! اه من عذاب اللّه ، و سر به سجده نهاد و چهل شبانهروز در آن يك سجده بود . آب از دو چشم او مىرفت بر مثال جوى ، تا از آب چشم وى زمين سبز شد ، و در آن چهل شبانروز نه طعام خورد و نه شراب تا گياه از آب چشمش برآمد سر از سجده برنداشت . حق تعالى فريشتهاى بفرستاد تا بيامد و گفت يا داود چه مىخواهى اگر گرسنهءتات طعام دهيم ، و اگر تشنهءتات سيراب كنيم ، و اگر برهنهءتات بپوشانيم و خود داناتر كه چه مىخواهد . داود بديد كه حق تعالى حديث آمرزش زلّت ياد نكرده است . غمگين شد و آهى برآورد . آتشى از حلقش برآمد و گياه آنچه بود بسوخت . آنگاه جبريل آمد عليه السّلام و گفت يا داود بشارت باد ترا ، برخيز كه حق تعالى ترا بيامرزيد . داود گفت يا جبريل طاقتم نماند از ضعيفى . كى توانم
--> ( 1 ) - الانبياء 79