ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

258

قصص الانبياء ( فارسى )

كجا شد آن عزّ و ناز ما ! كجا شد آن فرزندان ما ! كجا شد آن عزيزى ما ! ديه از آن ما بود ، و مهتر ديه ما بوديم . امروز ما را بدين خوارى از ديه بيرون كردند . بديه ديگر رفتند . ] b 911 [ روزى چند آنجا بودند ، ايشان نيز بگذاشتند برفتند . تا بهفت ديه ميرفتند . چون شاگردان عاجز شدند ، از ميان دهها بر كرانه بنهادند در سايگاهى ، و جايگاهى ساختند و همه برفتند . پس هفتهء جز رحمه كس نداشت كه خدمتش كند . گويند رحمه هر روز برفتى و شغلكى بكردى ، و نفقاتكى حاصل كردى ، و پيش بيمار آوردى . بدين صفت روزگار ميگذاشت تا وقت محنت گذشتن نزديك آمد . در قصّه آمده است كه روزى بسيار بگشت ، هيچ حاصل نشد . نتوانست كه تهىدست بازگردد . نوميد و غمگين شد تا رسيد پيش زنى منعمه كه هر وقت رحمه را كارى « 1 » فرمودى . گفت چيزى بده تا پيش بيمار برم و مزد شغلكى بكنم . گفت هيچ شغل ندارم ، ليكن اگر آن دو گيسوى خويش ببرى و به من دهى ترا چيزى بدهم تا ببيمار برى . رحمه بگريست و زارى كرد و گفت كه مكن ، و اين مخواه كه بيمار من چون عبادت كند مر خداوند خويش را ، دست بدين گيسوى من در زند و برخيزد . آن زن بدين سخن هيچ التفات نكرد . رحمه خواست تا نزد ايّوب آيد ، باز گفت بدست تهى نتوانم رفتن . چاره نيافت ، موى ببريد و بدان زن داد . گويند مويش نيكو بود . آن زن ديده بود بحيله ازو جدا كرد .

--> ( 1 ) - كاركى .