ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

245

قصص الانبياء ( فارسى )

الهى اكنون كجا روم . امر آمد كه بخانهء خود بازگرد با اهل خويش . چون شعيب آن قوم را بدان حال بديد غمگين شد امر آمد از حق تعالى بسوختن كالاى ايشان . شعيب عليه السّلام بفرمود تا همه گرد كردند و بسوختند . و شعيب در مدين همىبود با باقى قوم خويش تا آنگاه كه بسيار گشتند و نباتها ] b 311 [ و درختانشان بازرست ، و همه سبزىها پديد آمد . پس شعيب را شريعت آمد و دوازده سال شريعت فرمود برزيدن قوم را ، و فرزندان « 1 » تا بزرگ شدند و درين روزگار مىگريستى براى هلاكت قوم خويش . چندانى بگريست كه نابينا شد . در خبر آمده است كه جبريل عليه السّلام آمد و گفت كه چرا مىگريى ، خواهى تا چشمت بازدهيم تا بينا گردى ؟ اگر از بهر بهشت مىگريى روزى كرديم و اگر از بيم دوزخ مىگريى ايمن كرديم و بر تو حرام كرديم ، و اگر براى دنيا مىگريى چندانكه خواهى بدهيم و نيز قومى بهتر ازين بدهيم . شعيب گفت يا جبريل ازين همه كه گفتى بر هيچيز نمىگريم الّا بآرزوى قرب حق تعالى . جبريل برفت و بازآمد و گفت حق تعالى مىگويد چشمى كه بآرزوى ديدار ما نابينا شده بود شفاى وى بجز قرب و ديدار ما نبود همچنين مىباش تا بما رسى . پس دوازده سال ديگر بزيست تا آن وقت كه موسى نزديك وى آمد ، ده سال بر وى « 2 » بود ، پس از ان كه موسى عليه السّلام برفت هفت سال و چار ماه بزيست ، پس بمرد .

--> ( 1 ) - و فرزندان را ( 2 ) - بنزديك او . ( ن )