ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
246
قصص الانبياء ( فارسى )
قصه پنجاه و هفتم يونس عليه السلام قوله تعالى : وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً . « 1 » الآية . و يونس از فرزندان هود پيغامبر بود ، و مادرش از بنى اسرايل بود ، و بحوالى « 2 » طبرّيه بود ، تا آنگاه كه ملكش برسولى فرستاد باهل نينوى . و بحوالى ايشان قومى بودند از بقيت اهل ثمود ، و بجدا « 3 » بودند از ديگر مردمان ، چنان كه حق تعالى گفت : وَ أَرْسَلْناهُ إِلى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ . « 4 » ابو بكر الصّديق رضى اللّه عنه [ روايت مىكند ] از پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم ] a 411 [ [ سألت عن ] هذه الزيّادة ؟ « 5 » قال عشرون الفا . و بقصّهء آمده است كه چهل سال بميان ايشان دعوت ميكرد كه ، قولوا لا إله الّا اللّه تفلحوا . گفتندى اگر ما را پارهپاره كنى اين نگوئيم ، تا آنگاه كه نوميد شد و دلتنگ شد ، و [ ايشان ] بتپرست بودند چنان كه گفت : قالَ لِقَوْمِهِ أَ لا تَتَّقُونَ . أَ تَدْعُونَ بَعْلًا ؟ « 6 » يونس قوم را گفت چرا بت مىپرستيد و خداى را نپرستيد و اطاعت نداريد ؟ بگرويد و مرا تصديق كنيد كه او آفريدگار و پروردگار ما و پدران ما و شماست كه پيش بودند ، يعنى قوم ثمود . فرمان نكردند و مرو را برنجانيدند تا دعا كرد و عذاب خواست ، اجابت آمد . گفت چون وقت بود عذاب فرستم ايشان را . يونس شتاب مىكرد به عذاب و حق تعالى به حكم و تقدير وى « 7 » كار كرد « 8 » و چون عذاب خواست و مراد او نبود ، برخاست و از ميان ايشان برفت خشمگين
--> ( 1 ) - الانبياء 87 ( 2 ) - و در حوالى ( 3 ) - و جدا ( 4 ) - الصافات 147 ( 5 ) - امير المؤمنين ابو بكر صديق رضى اللّه عنه پرسيد از رسول صلى اللّه عليه و سلّم ازين زيادت . فقال ما هذه الزيادة . ( بيا ) ( 6 ) - الصافات 124 و 125 ( 7 ) - خود ( 8 ) - تقدير خويش كار كند . ( بيا )