ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

244

قصص الانبياء ( فارسى )

و شعيب عليه السّلام در ميان ايشان چهل سال بود بود تا آنگاه كش وحى آمد . و اين سخن او را ازين جهت گفتند . قوله عزّ و جلّ : أَ صَلاتُكَ تَأْمُرُكَ ؟ « 1 » هرچند بدخوى و كافرى ميكردند شعيب مىگفت خلاف نكنيد مرا كه عذاب آيد مر شما را . قوله تعالى : لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ « 2 » ] a 311 [ الآية . گفتند اين سخن كه تو مىگويى ما ندانيم كه چيست . نگرويدند و گفتند تو پيرى و ضعيفى در ميان ما و اگر نه از اهلبيت و خويشان ما بودى و الّا ترا سبك بكشتيمى « 3 » . قوله تعالى : يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً . « 4 » پس شعيب گفت اى مردمان خويشاوندى من بر شما عزيزترست از خداى تعالى كه وى عالم‌ترست بدانچه شما مىكنيد . قوله عزّ و جلّ : يا قَوْمِ أَ رَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ « 5 » ؟ الآية . چون ازيشان نوميد گشت دعا كرد ، امر آمد كه يا شعيب نزديك آمد عذاب ايشان را ، و وقت ببود « 6 » ، تو و اهل تو از ميان ايشان جدا شويد . شعيب اهل خويش و آنچه به دو گرويده بودند ازيشان جدا كرد ، جمله هزار و هفتاد تن بودند ، و هرچه كالا و چهارپاى ايشان بود از مدين بيرون بردند و به دو فرسنگى فرود آمدند ، و كافران وقت رفتن ايشان مىخنديدند . پس حق تعالى جبريل را عليه السّلام بوقت صبح بفرستاد . كه همه خفته بودند تا بيامد و بانگى بريشان زد ، همه بمردند از هول و فزع آن ، و چهارپايان ايشان همه هلاك شدند ، و آتش از ميان شهر برآمد ، و مىسوختند ، چنان كه شعيب و قومش مىديدند . قوله عزّ و جلّ : وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً ( الى قوله ) جاثِمِينَ « 7 » يعنى لا يتحرّكون . چون شعيب بديد كه ايشان هلاك شدند گفت

--> ( 1 ) - هود 87 ( 2 ) - هود 89 ( 3 ) - سنگسار كرديمى ( 4 ) - هود 91 ( 5 ) - هود 92 ( 6 ) - و وقت آمد ( 7 ) - هود 94