ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

241

قصص الانبياء ( فارسى )

و در بعضى قصّه است كه روزى كسى « 1 » نزديك او آمد و گفت يكى از كسان تو زنا كرده است در خانهء تو . يوشع برخاست و بدان خانه رفت ، و هر دو را خفته بيافت . حربتى داشت بر پشت مرد زد و به شكم زن بيرون برد ، و بفرمود تا گرد بنى اسرايل بگردانيدند . و خبر در بنى اسرايل افتاد كه يوشع با كسان « 2 » خويش چنين كرد . پس ازين در بنى اسرايل نيز كس را زهره نبود « 3 » كه چنان خطا كردى ، و آن ادب او ايشان را كفايت آمد ، و كار چنان شد كه بهر لشكرى كه او حاضر شدى هزيمت بر دشمنان افتادى . و توريت ، بنى اسرايل را مىآموخت و شريعت موسى را تازه مىداشت . گويند روزى از روزگارها كافران بر مسلمانان ظفر يافتند ، و هزيمت بر يوشع و مسلمانان « 4 » افتاد . يوشع گفت كه نگاه كنيد كه از بنى اسرايل گناه كه كرده است كه از شومى گناه او ما را اين حالت افتاد . طلب كردند بيافتند مردى كه صد درمسنگ زر غلول كرده بود . يوشع گفت از شومى او بود اين هزيمت ما را . بفرمود تا آن را بسوختند چنان كه فرمان بود و آن مرد را بكشتند ، و باز روى به كار آوردند « 5 » . در وقت هزيمت بر كافران افتاد . و نيز گويند در بنى اسرايل قحط افتاد در روزگارى ، خلق درماندند . يوشع بر سر منبر آمد و دعا كرد ، و پس بنى اسرايل را گفت بدانيد كه حق تعالى شما را برگزيد تا طاعت‌هاى وى كنيد و از معصيت‌ها دور باشيد ، و من مىدانم كه سبب اين قحط معصيت شماست ، بايد مقر آييد و توبه كنيد و بگوئيد كه كرده است ؟ طلب كردند يافتند مردى را كه زنا كرده بود ، بياوردند ] a 211 [ و سنگسار كردند ، قحط از ميان ايشان زايل شد و فرج پديد آمد . پس يوشع عليه السّلام بر سر منبر آمد و دعا كرد و پند داد و گفت : اما علمت الزّنا و الفقر كهاتين ، و

--> ( 1 ) - يكى ( 2 ) - كسهاى ( 3 ) - نبودى ( 4 ) - و بنى اسرايل ( 5 ) - روى بكافران نهاد