ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

227

قصص الانبياء ( فارسى )

دينارش مزد كرد كه چون موسى بر كرسى برآيد تو برخيز و از كرانهء مجلس آواز ده كه دوش همه شب با من بلايگى كردى و شراب خوردى اكنون خلق را پند مىدهى ؟ پس اين زن بيامد و خواست كه چنان گويد حق تعالى در دلش بيم در آورد و انديشه كرد با خويشتن كه فساد بسيار كردم و پس از اين پيغامبر خداى را بيازارم ؟ من اين نكنم . پس بر پاى خاست و بانگ كرد و توبه كرد و قصّه با موسى بگفت كه قارون چنين فرمود . موسى غمگين شد و گفت الهى تا اكنون صبر كردم و رنج كشيدم ، اكنون نيز مرا صبر نماند . پس حق تعالى جبريل را بفرستاد و گفت يا موسى زمين را بفرمان تو كردم بگيرش « 1 » و هرچه خواهى بكن . چون موسى بشنيد شاد شد . بيامد و گفت يا زمين بگيرش . زمين تخت « 2 » او را بگرفت . قارون فرياد خواست . موسى بار ديگر گفت بگيرش . قارون زينهار خواست ] a 501 [ سودش نداشت ، و دل موسى بر وى نرم نشد « 3 » تا با تخت به زمين فرورفت . حق تعالى از قصّهء وى خبر داد : وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ . « 4 » گفت يا قارون نيكوى كن چنان كه حق با تو كرد و فساد مكن بر زمين ، كه حق تعالى مفسدان را دوست ندارد . قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدِي . « 5 » گفت مرا اين كس نداده است ، بعلم خويش يافتم اين نعمت را ، لاجرم هلاك شد . فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ فِي زِينَتِهِ « 6 » . بيرون آمد قارون ميان قوم خويش بزينت خويش . آن كسانى كه ابناء دنيا بودند گفتند كاشكى ما را نيز نعمت دادى كه قارون را ، كه او را نعمتى بزرگ دادست . چون حق تعالى او را پيش بنى اسرايل به زمين فرو برد ايشان آن بديدند گفتند ما اين مال و دنيا نخواهيم . قوله تعالى : فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ « 7 » . گفت به زمين فروبردم وى را

--> ( 1 ) - حكم كن تا بگيردش . ( 2 ) - سخت ( 3 ) - نشد و رحم نكرد ( 4 ) - القصص 77 ( 5 ) - القصص 78 ( 6 ) - القصص 79 ( 7 ) - القصص 81