ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
165
قصص الانبياء ( فارسى )
آنچه خواستى همه دادم . و بعضى گفتهاند كه زبان مدينيان گرفته بود در آن ده سال ، و زبان قبطيان فراموش كرده بود . و اصل عقده اين بود « 1 » كه زبان قبطيان مرا بياموز ، آنگاه حق تعالى منّتهاى گذشته برو ياد كرد و گفت : وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى . « 2 » يا موسى مرا بر تو منتهاست و نيكويهاى بسيار كه ترا شكر آن ببايد كرد . آنگاه كه ترا در دل مادرت شيرين كرديم تا ترا بكشندگان نداد ، و در كنار دشمنت پروردم ، و قصّه بتمامى بگفت . موسى قصد رفتن كرد و دل باهل و كودكان مشغول كرد ، امر آمد كه يا موسى غم اهل و فرزندان از دل بيرون كن كه ما نگاه دارندهء آن كسيم كه خواهيم . و در قصّه آمده است كه حق تعالى دو گرگ را فرستاد تا بيامدند و گوسفندانش را نگاه داشتند تا هشت ماه گوسفندانش بسلامت چرا همىكردند ، و شيرى برگماشته بود ] b 37 [ تا اهل و فرزندانش را نگاه ميداشت و ميشى را برگماشته بود تا فرزندانش را شير مىداد . و در آن معدن چشمهء آب سرد پديد آمد ، و نيز درخت خرما و درخت انجير و درخت زيتون . و گويند زن موسى هر روز نان خواره و مرغ بريان يافتى بر بالين خويش . چون از خواب برخاستى . موسى قصد رفتن كرد ، و گفت آلهى اين فرعون مرديست قوى و لشكر بسيار دارد و طاغى گشته است . و نيز بر من گناهى دارد كه مردى را كشتهام . قوله تعالى : وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ « 3 » . ترسم كه مرا بگيرد و بكشد فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ . « 3 » امر آمد از حق تعالى : لا تَخافا إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى . « 4 » گفت مترسيد كه من خداوند شماام و با شماام . موسى گفت تنگ دلم و بستهزبان : وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً . « 5 » وحى آمد كه يا موسى
--> ( 1 ) - و احلل عقدة براى اين بود ( 2 ) - طه 37 ( 3 ) - الشعراء 14 ( 4 ) - طه 46 ( 5 ) - القصص 34