ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
144
قصص الانبياء ( فارسى )
او راست مىدارد . يعقوب گفت آرى اين همه تقدير خداى است . و در قصّه آمده است كه بر در سراى ملك هفت سنگ آسيا بود از زر سرخ . آن روز كه يوسف را بديد برخاست كه در خانه شود از مدهوشى كه بود پايش در آن سنگ آمد . يوسف برخاست و آن سنگ را ] a 36 [ به چند گام بينداخت . و نيز يوسف وصف كرده بود حديث برادران پيش ملك . ملك چون ايشان را بديد گفت خواهم كه قوت ايشان ببينم . شمعون بيامد و آن آسيا سنگ پنج هزار من را برداشت ، و هر يكى قوتى مىنمودند ، چنان كه ملك را ازيشان عظيم عجب آمد . و لاوى روزى بدشت بيرون شد شيرى را دنبال بگرفت و بياورند و نفتيل « 1 » پيش ملك گورى را دنبال بگرفت و بر جاى بداشت ، و از جاى اندر بكند و از پس پشت بينداخت به چند گام . و هر كسى « 2 » مردانگى مىنمودند تا همه نامدار شدند . تا روزى ملك مر يوسف را گفت كه بايد كه برادران تو مرا ولايتى بستانند . يوسف گفت نيك آيد . برادران را بگفت همه برفتند و هر يكى شهرى از روميان بستدند بكرانهء شام . و گويند هر يكى با پانزده هزار مرد حرب كردند و آن ملك را بگرفتند و بياوردند و ملك آن همه را ببرادران يوسف داد . آنگاه ايشان بكرانهء مصر جاى ساختند تنها و خداوندان خيمها و پلاسها شدند ، و چهارپاى بسيارشان گرد آمد ، و اصل بنى اسرايل ازيشان در پيوست . و يعقوب پس از آن ببيست و پنج « 3 » سال بزيست و خلق را دعوت مىكرد و بسيار خلق بوى بگرويدند ، و بودن او بمصر بود تا آنگاه كه وفاتش آمد .
--> ( 1 ) - مقبل ( رجوع شود به تعليقات ) ( 2 ) - و هر يكى ( 3 ) - ببيست و هفت