ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
145
قصص الانبياء ( فارسى )
و ملك هشت سال و سه ماه ديگر بزيست و او را پسرى بود مصعب نام ، پدر فرعون ، و در آن وقت سه ساله بود او را بيوسف سپرد ، و ملك او را بود « 1 » . و گويند يعقوب هرچند يوسف را پرسيد كه برادران با تو چه كردند نگفت ، و گفت از گفتن ادب يافتهام ، تا جبريل آمد و او را آگاه كرد ] b 36 [ پس فرزندان پيش يعقوب آمدند و گفتند ما بد كرديم و بدكردار بوديم اكنون توبه كرديم . ما را آمرزش خواه . يعقوب گفت : سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ . « 2 » زود بود كه آمرزش خواهم شما را از خداى تعالى كه او آمرزيدگارست . سؤال - چه حكمت بود كه گفت زود [ بود ] كه بخواهم كه اندر وقت نخواست ؟ جواب - در تفسير چنين آمده است الى وقت السّحر ، زيرا كه وقت سحر دعا مستجاب بود . و بعضى گفتهاند كه يعقوب از بهر آن مهمل گذاشت كه دانست كه حق تعالى آنگاه آمرزد كه خصم خشنود بود . گفت باش تا از يوسف بپرسم كه خشنود شده است يا نه ، آنگاه دعا كنم . چون يعقوب بمرد نبوّت مر شمعون را بود و بعضى گفتهاند يوسف را بود . و يوسف پس از وفات يعقوب بيست و چهار سال بزيست . قصهء سى و چهارم رسيدن زليخا بيوسف در قصّه آمده است كه زليخا بيامد و به خانه بنشست . پس از آنكه بگناه مقر شده بود كه يوسف بىگناهست ، عزيز مصر او را طلاق داد و بخانهء خود بازفرستاد . و بسيار كس از بزرگان مصر او را بخواستند كس را اجابت
--> ( 1 ) - و ملك بعد از پدرش او بود ( 2 ) - يوسف 98