ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

141

قصص الانبياء ( فارسى )

رسد و سخت درمانده شود ، ندا آيد از ملك تعالى كه مؤمن دوست منست و حالش بضرورت رسيد . يا فريشتگان بندهء مرا بشارت دهيد تا بوى رحمت ما بوى رسد راحت يابد . پيراهن يوسف بر چشم يعقوب افكندند بينا شد . يا مؤمن بدان معصيت كه در دنيا كردهء چشم طاعتت نابينا شده است . چون بدر مرگ رسى پيراهن توحيد به تو فرستم تا بر چشم طاعت افكنى ] b 16 [ بينا گردى . پس يوسف سه روز كار برادران بساخت ، و ايشان را اسبان و غلامان و ساختهاء نيكو فرمود ، و هزار خروار غلّه بار كردند و زاد نيكو براى راه و حلتهاى « 1 » نيكو براى اهل خويش « 2 » . و نيز فرمود تا اهل كنعانرا نصيبى كنند . و گفته‌اند چهل اشتر زر و سيم و گوهر و جامهاى نرم بار كردند ، و هر خواهرى را جداگانه عمارى ساخته بود بفرستاد ، و خلعتى و عمارى مر خاله را فرستاد كه او پرورده بودش ، و حاجبى را از آن خويش بفرستاد . و چند روز بكنعان بودند و جمله اهلبيت او را برگرفتند و بياوردند . و يوسف پيش ملك رفت ، وليد بن ريان ، و قصهء خويش و ازان برادران بگفت از اول تا به آخر . و ملك پير شده بود و جمله اشغال ملك بوى تسليم كرده . چون دستورى خواست تا اهلبيت خويش را بيارد ، ملك گفت نيك آيد و ما را نيز از ايشان قوّتى بود و نيز كنعان شما را بود ، و هرچند مال بايد من بدهم و از خزينه بردار ، و در اين كار به كار بر . و خلعتها ساختند از ان ملك برادرانش را ، و منتظر مىبودند . چون بنزديك مصر رسيدند يوسف كار بساخت مر پيش رفتن را ، چهل

--> ( 1 ) - صلت‌هاى ( 2 ) - خويش ترتيب كردند .