ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

142

قصص الانبياء ( فارسى )

حاجب خويش را و چهل حاجب ملك را و چهل سرهنگ خويش را و چهل سرهنگ از ان ملك مركبها راندند و از شهر مصر بيرون شدند به منزل ، و يوسف با چهل هزار غلام خاص خويش بيرون شد و قبهء بر سر او مىداشتند ، و بفرمود تا همه مصر بياراستند و سه شبان روز در آن بماندند ، و بفرمود تا پدرش را و اهلبيتش را جداگانه ] a 26 [ كوشكى بساختند . و ملك يوسف را گفته بود كه نگر كه از اسب فرود نيايى هرچند پدرت بزرگ است كه ملوك را در فرود آمدن از اسب خطر باشد . پس يوسف درماند ميان فرمان ملك و حرمت پدر . انديشيد كه اگر فرود نيايم بى حرمتى بود ، و اگر فرود آيم ملك دلتنگ شود ، و در وقت آمدن پدر ميان من و ملك كراهيتى حاصل شود . برخاست و دو ركعت نماز كرد و در آن ميان بخواب شد . چنان نمودندش كه هر آنكس كه مخلوق را بر وى دست بود فرمان او نگاه بايد داشت زيرا كه مخلوق لئيم بود ، عفو نكند . يوسف چون آن بديد دانست كه اين نمودن از خداى است . پس چون يعقوب در رسيد هر مركبى كه بديدى گفتى اينست پسر من ؟ گفتندى اين كهتريست از كهتران او ، تا هشتاد مركب بر وى بگذشت تا آنگاه كه يوسف در رسيد ، و غلامان قبهء بر سر او مىداشتند ، و يعقوب مىآمد بر اشترى در آن عمارى كه يوسف فرستاده بود . چون نزديك رسيدند يوسف آهنگ كرد تا پدر را در كنار گيرد ، اشتر فرو خفت تا يوسف و پدر يكديگر را كنار گرفتند ، و بسيار گريستند ، و همه خلق گريان شدند ، و برادران همه فرود آمدند ، و همه لشكر پياده شدند . آنگاه همه روى به شهر نهادند و نثارهاى بسيار كردند و شاديهاى فراوان . در قصّه چنين آمده است كه چون يعقوب در رسيد هرچه علمها بود و