ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

127

قصص الانبياء ( فارسى )

با ايشان . و بفرمود تا شش خوان بساختند ، و وى از حال پدر مىپرسيد و به زير نقاب بسوى ابن يامين مىنگريست و مىگريست . پس خوان آوردند . يوسف گفت هر دو تن كه از يك مادريد بهم نان مىخواريد . هر دو تن بر يك خوان بنشستند . ابن يامين تنها بماند [ گريستن گرفت ] . يوسف گفت چرا مىگريى ؟ گفت مرا برادرى بود ] b 55 [ هم از مادر من و گم شدست . اگر او با من بودى هر دو بنشستيمى و خورديمى . يوسف گفت دستورى دهيد تا وى با من بنشيند و طعام خورد . ايشان گفتند او را فخر باشد كه با عزيز نان خوارد . برادران گفتند اين شغل آسمانيست كه كار ابن يامين بجايى رسيد كه بنان خوردن با عزيز مىنشيند . يهودا گفت همان حديث منست كه اين يوسف است . پس يوسف گفت كه من پيش عام طعام نخوارم « 1 » ، خوان برداريد و بجاى نان خوردن من بريد تا من با وى طعام خورم ، كه او تنها ماندست و غمگين شدست . پس به خانه درآمدند . چون در خانه بنشستند ، يوسف نقاب از روى برداشت . ابن يامين بوى نگريست بانگى بكرد و بيهوش شد . يوسف بفرمود تا آب بر روى او زدند . چون به هوش بازآمد مىگريست . يوسف گفت اى جوان چه رسيد ترا ؟ مگر علّتى دارى ؟ يا ترا صرع رسيد ؟ گفت نه يا عزيز كه ما پيغامبرزادگانيم ، چون به تو نگرستم بس ماننده بودى بدان يوسف برادر من كه گم شده است . يوسف گفت يا ابن يامين غم مدار كه من همان يوسف برادر توم . ابن يامين دگر باره بيهوش شد . يوسف بفرمود تا گلاب آوردند و بر روى او زدند تا به هوش باز آمد . چون به هوش باز آمد يوسف گفت اى ابن يامين پدرم چونست ؟ گفت در

--> ( 1 ) - نخورم