ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

128

قصص الانبياء ( فارسى )

بيت الاحزان نشسته است و از غم تو نابينا شده . يوسف گريان شد و چندان بگريست كه بيهوش شد . چون به هوش باز آمد ابن يامين را گفت تو طعام بخوار كه از راه دراز آمده‌يى و بشنو كه برادران با من چه كردند . مرا بچاه افكندند و بفروختند ، و مرا محنتها رسيد و بزندان افتادم تا اكنون كه خداى تعالى با من نيكويهاى بسيار كرد و مرا از بند و زندان برهانيد ، و مملكت و ولايت داد و تعبير ] a 65 [ خوابم روزى « 1 » كرد و بسيار فضلهاى ديگر « 2 » ، ليكن از برادران پنهان دار تا من يك چند ايشان را بپيچانم و برنجانم و تدبيرى بسازم تا تو اينجا بمانى پيش من . نگر تا از آن غمگين نگردى . و نگفت كه چه كنم . ابن يامين گفت فرمان تو راست ، هرچه خواهى بكن ، و بيرون آمدند . پس بسه روز مهمانشان بداشت و بفرمود تا هر يكى را اشتروارى گندم بدادند « 3 » و مشربهء بود ملك وليد بن ريّان را ، از زر سرخ و گوهرها درو نشانده چنان كه هيچ‌كس قيمت آن نمىدانست . بفرمود تا آن را دربار ابن يامين بنهادند ، و ايشان بارها برداشتند و يك منزل بيرون شدند . آنگاه يوسف حاجبى از آن خويش با چند سوار از پس ايشان فرستاد تا ايشان را دريافت و بانگ بريشان زد كه شما دزدانيد . ايشان گفتند چه كرده‌ايم و چه دزديده‌ايم ؟ گفتند مشربهء ملك نمىيابيم ، هركه باز دهد يا نشان دهد « 4 » يك خروار گندم او را بدهيم . و من بدين پذرفتارى كنم « 5 » قافله را بازداشتند ، و طلب كردند . ايشان گفتند بخداى كه ما اهل اين شغل نه‌ايم و بدزدى نيامده‌ايم و نه بفساد . حاجب گفت كه من بجويم و در بارها طلب كنم ، اگر بيايم آنكس را چه كنم كه دزديده بود ، « 6 » و شما با او چه حكم

--> ( 1 ) - راست ( 2 ) - ارزانى كرد ( 3 ) - پيمودند ( 4 ) - نمايد ( 5 ) - پذيرفتارى ( 6 ) - جزاى آنكس چه بود كه دزديده است