ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

122

قصص الانبياء ( فارسى )

و جفا بسيار دارد و ليكن چون نسبت ايمان و معرفت پيوسته بود از كرم ما اوليتر بود كه او را از خود جدا نگردانيم ، و ببهشت فرود آرم ، و لباس مغفرت پوشانم و ديدار خود عطا گردانم ، و همچنانكه يوسف ايشان را و جامهء ايشان را از گرد راه پاك گردانيد ، همچنين من لباس معرفت ترا از گرد معصيت و ريم دنيا پاك گردانم و لباس رحمت فرستم و او را بزينت آراسته گردانم . و همچنانكه يوسف نپسنديد كه برادرانش در ميان بيگانگان بودندى من نيز هرگز كى پسندم كه فردا ترا ميان بيگانگان فرود آرم . پس ديگر روز كه درآمدند ايشان را پرسيد كه بچه آمده‌ايد ؟ گفتند كه ما را قحط و تنگى آمدست ، چون خبر يافتيم كه بمصر گندم مىفروشند ، بيامديم تا مگر بارككى « 1 » گندم خريم . يوسف گفت چه بضاعت آورده‌ايد ؟ گفتند پشم و پنير و روغن و آنچه بدين ماند . يوسف گفت اين خزانهء ملك را نشايد ، و ما را اين هم نشايد و گندم اينجا سخت عزيز است چنانگه بزر و سيم نمىيابند ، و گندم يكمن بديناريست . بدين بضاعت كه شما آورده‌ايد گندم چگونه فروشند ؟ . ليكن بضاعت را ببازار بريد و بفروشيد آن‌گاه ببهاى آن گندم فروشيم . آنچه بود ببازار بردند ، دويست دينارش قيمت آمد ليكن خريدار نبود كه بزر شدى . يوسف گفت پس بياريد تا من بخزينه نهم هرچند كه شايستهء خزينه نيست . همچنين ملك تعالى روز قيامت بمؤمنان ندا كند و بگويد بچه آمده‌ايد ؟ و چه آورده‌ايد ؟ و چه مىخواهيد ؟ گويند چيزى كه بدان رحمة يابيم . ندا آيد كه اين چنين بضاعت نيست كه بدان رحمت يابيد . گويند بضاعت اندكست . گويد عرضه كنيد و او خود داناتر . چون عرضه كنند گويد هرچند اين خزينهء

--> ( 1 ) - پارگكى