ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

123

قصص الانبياء ( فارسى )

ما را ] b 35 [ نشايد برداشتيم كه خزيندار « 1 » مؤمنان منم . يوسف بدان آن خواست كه تا بدانند كه آنچه ايشان را مىدهند نه از بهر بضاعت ايشان مىدهند ، همچنين شمار كردن و عرضه كردن اعمال مؤمن براى آن بود تا مؤمن بداند كه بهشت و نعمت وى آنكه بوى مىدهند نه جهت بضاعت وى مىدهند . پس سه روز ايشان را مهمان داشت . آنگاه هر يكى را اشتروارى گندم بفرمود دادن . سيصد من بسيصد دينار بود ، و گفت اين شما را بخشيدم و اگر بيشتر بودى بدادمى . اكنون بازگرديد و اگر خواهيد كه نيز گندم يابيد آن برادر ديگر را بياريد كه مراد من آنست كه جملتان را ببينم ، و او را نيز خروارى گندم بدهم ، و من از همه اهل مصر هيچ‌كس را بدين نزديكى نكرده‌ام كه شما را ، و كس را چندان غلّه نداده‌ام كه شما را . گفتند برويم و پدر را خواهش كنيم مگر دستورى دهد تا او را بياوريم . و يوسف بفرمود كه آن دويست دينار كه بهاى بضاعتشان بود پنهان دربار يهودا نهادند تا مگر ايشان بشناسند « 2 » كه ايشان محتاج‌اند و من مستغنيم و نفقهء ايشان بر من واجب است . در قصّه چنين آمده است كه چون بجاى ايشان چندان نيكوى كرد و چندانشان بپرسيد و نزديك كرد ، يهودا گفت مرا بدل مىآيد كه اين يوسف است كه چندين سخن بپرسيد و حديث دين كرد ، و نيز كه آواز او بس مانده است بآواز آل ابراهيم عليه السّلم « 3 » . اين يوسف بود يا از اهلبيت ما كسى ديگر .

--> ( 1 ) - خريدار ( 2 ) - نشناسند ( 3 ) - كه آواز او بس بآواز يوسف ميماند و بآواز آل ابراهيم