ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
121
قصص الانبياء ( فارسى )
مىكند و مىگويد : يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ « 1 » و ما سخت غمگين شدهايم از بهر يوسف . گفت مگر آن پسر را هنرى داشت زيادت يا دانشى يا ديدارى « 2 » كه او را چنين دوست داشتى ؟ گفتند بلى ، كه او از ما نيكوروىتر بود و عاقلتر و عالمتر . و مدحى بكردند سخت نيكو چنان كه يوسف را دل خوش شد و خواست كه ايشان را بنوازد ، هرچند كه ايشان خطا كرده بودند . گفت اكنون كه سخت نيكو مىگويند واجب نكند ايشان را عقوبت كردن . چنانستى كه ملك عالم گويدى مخلوقى كه به دو جفا كرده بودند و مضرّت بسيار رسانيده چون او را بستودند از كرم خود واجب نديد ايشان را عقوبت كردن . پس از گناه عاصى ما را مضرّت نيست ، چه گويى چون مرا بستايند از كرم من كى واجب كند كه ايشان را عقوبت كنم . پس يوسف گفت آن برادر ديگر با شما بايستى كه بودى كه در مصر كس چون شما نيست ، بس نيكو بودى . آنگاه مر كسهاى خويش را گفت كه ايشان مردمانىاند بدين بالا و ديدار اگر بجاى ديگر فرو آيند خلق بسيار بنظارهء ايشان آيند ؛ و ايشان نيز راه ندانند . ايشان را بجاى نزديكتر من فرود آريد تا ما تعهّد كنيم . پس بهمسايگى يوسف جاى ساختند و ايشان را آنجا فرود آوردند و طعامهاشان مىفرستادند ، و بفرمود تا جامهاشان بگردانيدند ، و جامهاى نيكو پوشانيدند ، هرچند جفا كرده بودند او را دل باز نداد كه ايشان را از خويشتن جدا كردى كه نسبت پيوسته بود . چنانستى كه ملك عالم گويدى كه يوسف مخلوقى بود چون نسبت پيوسته بود ايشان را از خد « 3 » جدا نكرد . همچنين هرچند عاصى گناه ] a 35 [
--> ( 1 ) - يوسف 84 ( 2 ) - هنرى بود زيادت يا دانشى زيادت يا ديدارى نيكو ( 3 ) - خود