ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
120
قصص الانبياء ( فارسى )
و چون ايشان بخواهند و تو حاجتشان روا نكنى كرم تو پديد نيايد ، بجاىمان تا بخواهند و تو حاجتشان روا كنى تا كرم تو پديد آيد . چون درآمدند يوسف بديد مر ايشانرا بدان حال ، با گرد راه ، و جامهاى شوخگن و سياه ، و كار ايشان از گرسنگى سخت تباه . پرسيد كه از كجا آمدهايد ؟ و فرزندان كهايد ؟ و بچه شغل آمدهايد ؟ - هرچند دانست پرسيد . چنانستى كه ملك عالم گويدى يوسف هرچند دانست پرسيد تا معرفت تازه گردد نه از بهر آن پرسيد تا عقوبت كند . همچنين روز قيامت مؤمن را بپرسم [ از بهر آن پرسم تا معرفت تازه گردد نه از بهر آن پرسم ] كه عقوبت كنم . پس گفتند ما از كنعان آمدهايم ، و فرزندان مردىايم كه او را يعقوب خوانند . گفت پدرتان زيد ؟ گفتند زيد . گفت چه كار كند ؟ گفتند پدر ما پيغامبر است ، بجز خدمت خداى تعالى كار ديگر نكند . يوسف گفت چگونه پيغامبر است ؟ گفتند از حق بخلق . يوسف گفت اهل مصر بسيارند خلقى ناگرويده ، چونست كه با ايشان رسالت نمىگزارد ؟ گفتند او را باهل كنعان و نواحى آن فرستادهاند ، و نيز سخت پير شده است ، و نابينا شده است . يوسف گفت چه سبب بود كه نابينا شد ؟ گفتند كه او را فرزندى بود نامش يوسف ، او را سخت دوست داشتى و آن فرزند گم شده است . از بس كه بر فراق او گريست است نابينا شده است . يوسف گفت كسى كه فرزندان بيند بدين قد و قامت و بدين قوّت و جمال چرا براى آن يك فرزند « 1 » بگريست ؟ گفتند او را سخت دوست داشتى و او را نيز فرزندى ديگرست از مادر يوسف ؛ و نيز شش دختر دارد و ليكن هيچكس را بجاى او نداشتى ، و اكنون بيست و پنج سال برآمد كه بخانهء ] a 25 [ درآمدست و آن خانه را بيتالاحزان نام كرده و او را ياد
--> ( 1 ) - فرزند چندين