ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
117
قصص الانبياء ( فارسى )
آنگاه خلق را تقدير كرد و بر آن تقدير غلّه بداد . چون خواستند كه باز گردند يوسف منادى فرمود كه اى اهل مصر يك ساعت بيستيد . « 1 » ايشان بترسيدند كه نبايد كه پشيمان شد و طعام ندهد كه همه بميريم از گرسنگى ، و چشم بنهادند تا چه فرمايد . يوسف بر بالاى برآمد و كرسى بنهادند ، و بدانجا بنشست و آواز داد : الا و من عرفنى [ فقد عرفنى ] ، و ان لم يعرفنى فانا يوسف بن يعقوب ، انتم عبيدى و امائى . اقرّوا بهذا . همه آواز داد « 2 » كه ما بندگان تويم و مهتر مايى . يوسف گفت همه را آزاد كردم براى دوست خويش يعنى خداى متعال . و خلق همه بدانستند كه بدين دوست خداى را ميخواهد . پس چنانستى كه ملك عالم گويدى كه يوسف مخلوق بود چون ببندگى او مقرّ آمدند از كرم او نسزيد كه ايشان را بنده داشتى ؛ من كه اكرم الاكرمينام از كرم من كى سزد كه چون بنده اقرار دهد كه خداوند پروردگار منم و بر گناه ايشان آمرزيدگار منم كه ايشان را نيامرزم ، و گناهشان عفو نكنم و از آتش آزاد نكنم . و در قصّه چنين آمده است كه چون آن طعام خلق را سپرى شد چهل روز ديگر مانده بود كه غلّه برسد . خلق بيچاره گشتند و بناليدند و يوسف را هيچ نمانده بود كه بدادى . يوسف دعا كرد ، ندا آمد كه يا يوسف ديدار ترا غذاى ايشان گردانيدم . پس هر روز يوسف بيرون آمدى و بر بالاى بنشستى و نقاب از روى برداشتى تا همه خلق او را بديدندى ، از لذت ديدار يوسف سير شدندى كه بطعام و شراب حاجت نيامدى . چنانستى ] a 15 [ كه ملك عالم گويدى كه ديدار يوسف غذاى خلق گشت چهل روز ، تا ايشان را بطعام و شراب حاجت نيامدى . پس اوليتر آنست كه نور
--> ( 1 ) - درنگ كنيد ( 2 ) - دادند