ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

118

قصص الانبياء ( فارسى )

معرفت مومن را در عرصات قيامت غذا گردد تا او را نه بطعام حاجت آيد و نه به شراب . و گويند نابينايى را روزى پيش يوسف آوردند كه دعا كن . دعا كرد . ندا آمد كه يا يوسف نقاب از روى بردار . برداشت بر حكم فرمان ، نور جمال يوسف بر روى او افتاد ، نابينا بينا گشت ، پس اوليتر كه نور معرفت مؤمن بر دل عاصى افتد مطيع گردد و بطاعت بينا گردد . و سال پنجم ، قحط بكنعان رسيد و آل يعقوب شنيده بودند كه بمصر طعام مىفروشند . يعقوب فرزندان را بخواند و گفت برويد بسوى مصر و آنچه داريم ببريد و طعام آريد ، تا مگر اهل ما را فراخى بود . گفتند چنين كنيم و كار بساخت « 1 » و هركسى « 2 » از ايشان دو شتر بار كردند « 3 » روغن و پنير و پشم و آنچه بدين ماند . چون خواستند كه بيرون شوند يعقوب گفت هر كجا كه برسيد خبر يوسف بپرسيد . ايشان گفتند او را گرگ بخوارد « 4 » و نيست شد و تو هنوز حديث يوسف مىكنى ! روى به راه نهادند ، و آمدند تا نزديك مصر رسيدند . يوسف كسها داشتى كه بر راهها مىبودندى . پس او را خبر دادند كه چنين كسها مىآيند از راه كنعان ، و صورت و حال آن جوانان چنين است . چون بگفتند يوسف بدانست كه برادران وىاند . وقت آن آمد كه همه به يكديگر باز رسيم . در قصّه چنين آمده است كه تا يوسف در مصر بود پنجاه نامه بيش نبشت بخبر پدر و خداى تعالى حكم چنان كرده بود كه هيچ نامه بوى نرسيد و هر بارى سببى افتادى تا آن وقت كه حكم خداى تعالى راست شد ، تا عالميان بدانند كه وى آن كند ] b 15 [ كه خواهد . پس يوسف بفرمود كه چون ايشان بيايند زودشان

--> ( 1 ) - بساختند ( 2 ) - هر يكى ( 3 ) - گرفتند ( 4 ) - بخورد