ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
94
قصص الانبياء ( فارسى )
غلاما عبريا مظلوما مخلوقا . منادى گفت يا غلام اينچنين رسم نباشد . يوسف گفت اگر چاره نيست بارى راست بگوى . گفت چگونه گويم ؟ گفت بگوى من يشترى صديق اللّه ابن صفى اللّه ابن ذبيح اللّه ابن خليل اللّه . منادى گفت خاموش باش چه اگر اينچنين گويم بيم بود كه همه خلق را زهره به درد . پس منادى آواز مىداد تا قيمتش بهزار وقيه « 1 » سيم و هزار وقيه « 1 » زر و هزار نافهء مشك و هزار تخت ديباى رومى و هزار اديم و هزار اشتر و هزار اسب برسيد . هيچكس نتوانست خريدن مگر عزيز مصر سپاه سالار وليد ابن ريان كه زليخا زن او بود . به خانه برد و زليخا را گفت كه اين غلام بدين قيمت بخريدم او را عزيز و گرامى دار و چنان مدار كه بندگان را دارند كه باشد كه ما را ازو خود راحت [ b 34 ] بود يا خود اين را بفرزندى گيريم . قوله تعالى : وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً . « 2 » آنگاه يوسف در خانهء زليخا مىبود تا بزرگ شد و بجاى مردان رسيد . و زليخا هم در ساعت كه وى را بديد دلش بياويخت ، و يوسف را نيكو مىداشت ، و جامهاى نيكو مىكرد ، و او را بزر و سيم و گوهرها آراسته مىداشت ، و هرچه او را مىبايست راست مىداشت ، و هر بازى كه برادران مىكردند همان مىكرد . و چوبى كرده بودند و او را بزر گرفته و علاقهء ابريشمين كرده و بمرواريد بافته و چند بره پيش كرده بود ، و ايشان را مىراندى در كوشك عزيز . و درين هفت سال او را هيچكار نفرمودند بجز از خدمت زليخا . و او يوسف را چون فرزندان همىداشت ، و او درين هفت سال چشم باز نكرده بود كه بتمامى در زليخا نگرستى ، و زليخا را روى زرد شده از غم وى . هرچند با وى سخن
--> ( 1 ) - اوقيه ( بيا ) ( 2 ) - يوسف 20