ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
95
قصص الانبياء ( فارسى )
گفتى جوابش ندادى مگر آنكه شايسته و صواب بودى . پس زليخا درماند و بىطاقت گشت . آشكارا كرد راز خويش و بوى در آويخت . قوله تعالى . وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ « 1 » قَدْ شَغَفَها حُبًّا . « 2 » الآية . و در قصّه آمده است كه چون زليخا از همه رويها درماند و بيچاره گشت ، گنده پيرى بود دوستدار وى . زليخا را گفت ترا چه رسيدست كه رويت زرد شده است ؟ گفت از جهت اين غلام عبرى كه دلم با وى آويخته است . پيرزن گفت با تو نسازد كه درين زمانه بجمال « 3 » تو كس نيست ؟ زليخا گفت چون مرا نديده بود چون پسندد كه نخستين فراغت از صانع بايد تا بمصنوع نظر كند . پيرزن گفت آن هفت سال باز كه پيش توست و هنوز ترا نديده بود ؟ اين عجب كارى است ! [ a 44 ] پيرزن گفت من حيلتى بسازم كه وى لا بد به تو نگرد . تو مرا بمال مدد كن . زليخا گفت چندان كه مال بايد بدهم ، اين كار بساز . پيرزن فرمود تا خانهء نيكو بساختند و مال بسيار به كار برد . آنگاه فرمود تا صورت يوسف با صورت زليخا بهم نگاشته بودند . « 4 » آنگاه خانه را بياراستند ، و تختى سيمين بنهادند ، و بديباى زربفت بياراستند . و بويهاى خوش كردند . چون تمام شد كس فرستاد يوسف را بخواند . چون يوسف بيامد و آن خانرا بديد كه مانند آن هيچ نديده بود ، گفت شك نكنم كه مرا اينجا حيله ساختند ، و لكن اگر مرا پارهپاره كنند فرمان نبرم . خداوندان اشارت گفتهاند كه حق تعالى اين دعوى ازو نپسنديد همچنان در آن حال كه خود را قيمت نهاد . مبتلا كرد بانديشه . قوله تعالى : وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها . « 5 » پس يوسف در آن خانه شد خواست كه چشم نگاه دارد ، چشم
--> ( 1 ) - يوسف 23 ( 2 ) - يوسف 30 ( 3 ) - بجميلى ( 4 ) - نگاشتند ( 5 ) - يوسف 24