ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
93
قصص الانبياء ( فارسى )
و تاريك گشت ، و كاروانيان بر جاى بماندند و متحيّر شدند و بيم بود كه همه هلاك شوند . با يكديگر گفتند بنگريد تا چه كرديد . آن مرد گفت گناه مراست كه اين غلام عبرى را بزدم ، او چيزى بگفت عالم سياه شد . گفتند برو و عذر خواه . پس جمله بيامدند و عذر خواستند و هركس او را نيكوى خواستند و گفتند و بنواختند . باد باز ايستاد و ايشان برفتند . مالك بن زعر « 1 » گفت درين حكمتى است . پس از آن سخن با يوسف بحرمت بگفتى تا بمصر آمدند . مالك زعر برفت و هرچه در مصر اوانى بود بخواست و خانه بياراست ، و يوسف را جامهاى نيكو بپوشانيد ، و منادى فرمود كه هركه خواهد كه بندهء بيند نيكو و خردمند كه هرگز بجهان كس نديده است بيايد تا ببيند . هرچه در شهر مصر بزرگان و مهتران بودند همه بيامدند . چون يوسف آن بديد گفت كه اين [ a 34 ] مرد را در كار من غلط افتاد است بزرگ « 2 » كه در اين كار چندين نفقه كرد ، آنگاه كه در دست برادران بودم و دانستند « 3 » كه من كيم و پسر كيم مرا بنه درم بفروختند ، امروز كه كس مرا نداند قيمت من دو درم بيش نباشد . چون قيمت خويش بشكست ، ندا آمد از حق سبحانه و تعالى كه يا يوسف چون كه قيمت خود بشكستى قيمت تو به تو بنمايم تا جهانيان بدانند كه هركه خود را قيمت نهد حالش چنان بود و هركه قيمة خود بشكند حالش چنين بود . پس يوسف را جامهاى نيكو بپوشانيدند و بر اسبى « 4 » نشاندند و منادى برآمد : من يشترى غلاما لطيفا ظريفا ما فى الدنيا « 5 » مثله . در اخبار آمده است يوسف دامن منادى بگرفت و گفت اينچنين مگو كه من چنين نيم ، مىترسم كه اين كار تباه شود كه مرا خداونديست ستودن كس « 6 » نپسندد . منادى گفت چگونه گويم ؟ گفت بگوى : من يشترى
--> ( 1 ) - مالك ذعر ( 2 ) - عظيم ( 3 ) - مىدانستند . ( 4 ) - بر كرسى ( 5 ) - ليس فى الدنيا . ( بيا ) ( 6 ) - خداوندى است كه ستودن كسى