پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

51

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

مصالح تاريخيى كه در تفسيرهاى اسلامى انباشته شده است به اين نتيجه رسيده است كه : « همهء احتياطهايى كه جا دارد دربارهء اصالت حديث و دربارهء اعتبار سلسله روات آن به كار بست ، در اينجا در مورد فقه و كلام و تاريخ نيز صادق است . . . در اينكه عناصر كهنى ( مقصود عصر حضرت محمد ( ص ) است ) را مىتوان در آنها يافت ترديدى نيست . ولى چه كسى مىتواند بر خود ببالد كه به راستى در زير انبوه اين رسوبات بقاياى قشر اوّليّه را كشف كرده است ؟ » « 41 » آنچه اطلاعات مربوط به اين مسئله را باز هم پيچيده‌تر مىكند اين است كه خود مفسّران اسلامى هم دربارهء وقايع تاريخيى كه گزارش مىدهند و نحوهء وقوع آنها ميان خود موافقت ندارند . اين مفسّران بعضى نسبت به بعضى ديگر بسيار سختگيرترند تا منتقدان امروزى نسبت به آنها ؛ تا آنجا كه آنها يكديگر را « وضّاعون » و « كذّابون » مىخوانند . در مورد خود مقاتل بايد گفت كه دست كم ، در روزنامهء وحى او ، تميز ميان آنچه آشكارا ساختهء خيال است و آنچه ، به سبب انتساب به حديث ، احتمال وجود حقيقتى در آن مىرود كه تحقيق ناكرده نمىتوان آن را انكاركرد ، نسبة آسان است : زيرا ، مقاتل كه پس از عمرى دراز در سال 150 وفات مىيابد توانسته است اطلاعات خود را از منابع مجازى به‌دست‌آورد ! و امّا ساخته‌هاى خيال در تفسير او فراوان است . ما فعلا كارى به گزارشهاى افسانه‌اى و اسطوره‌اى او كه بايد آنها را جدا كرد نداريم ؛ آنها را در آينده مطالعه خواهيم كرد . در اينجا مىخواهيم به گزارشهايى بپردازيم كه به آنها صورت تاريخى داده شده است و مقاتل در اين گزارشها جزئيات خيالى بسيارى وارد كرده است كه آنها را يا خود ساخته يا از « قصّاص » كه سخنگويان اعتقادات عامه‌اند گرفته است . اين جزئيّات خيالى ، در آنچه مربوط به سيرهء حضرت رسول ( ص ) است ، به دشوارى قابل تشخيص است ، ولى در گزارشهاى مربوط به شخصيتهاى تاريخى آشكارا به چشم مىخورد ، مثلا مقاتل خبر مىدهد كه اسم بدويانى كه يوسف را از برادرانش خريدند « مالك بن دعر » و « عدبن عامر » بود ، و عصاى موسى « بقعه » نام داشت و نخست متعلق به آدم بود و جبرئيل آن را گرفت تا سپس به موسى بدهد ؛ آدم پس از خروج از بهشت خود را در هند يافت و حوّا به جدّه برده شد . مىتوانيم نمونه‌هاى بسيارى از اين جزئيات بياوريم ، زيرا مىتوان آنها را در همهء صفحات تفسير او يافت . به قول بلاشر « هراس از نامعلوم » مقاتل را بر آن مىدارد كه براى هر آيه‌اى كه در آن اشاره به وقايع تاريخى باشد زمينه‌اى تاريخى اختراع كند . ما در اينجا از آوردن مثالهاى ديگر مىگذريم ، ولى بر جنبهء ديگرى از اين مسئله تأكيد مىكنيم . گرايش مقاتل به آوردن جزئيّات عينى ، كه او را بر آن مىدارد كه در تفسير قرآن خود بيشترين « اسباب نزول » را بيابد ،

--> ( 41 ) . بلاشر ، مقدمه ، ص 231 .