پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
335
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
ولى در حقيقت خدا فقط آن كسى ( به صيغهء مؤنّث ) را كه « خفته است » دعوت مىكند تا او از واقعهء متعلّق به خود ، كه ظهور الهى است ، آگاه شود و در مصلّاى خود به پاخيزد ، زيرا خدا از محراب خارج مىشود . تلمسانى مىگويد مراد نفّرى از مصلّى خلاف معنايى است كه مؤمنان از آن درمىيابند ، زيرا براى مؤمنان مصلّى جايى است كه در آن نماز مىگزارند ، در حالى كه ، براى آشنايان ظهور ، مصلّى به معنى آگاهى مؤمن ، در سير خود بهسوى پروردگار ، از اين معنى است كه قدرت عمل منحصرا از آن خداست . مؤمن ، در حال نماز ، تهى از خود و غايب از حواسّ خويش است ، چنان كه گويى عدم است . اين مصلّاى عارف است و حالتى است كه ظهور خدارا طلب مىكند . » در مصلّى ، روى مؤمن به سوى محراب است : « بنابراين آنچه در اينجا روبهروى نمازگزار است عدم است » ، يعنى از ميان برخاستن هر چه نشانهء سوائيّت است . خدا از محراب خارج مىشود و از در عدم به ديدار انسان مىآيد ، « زيرا خدا هنگامى ظاهر مىشود كه همهء آثار مخلوق از ميان برخاسته باشد » . بدين ترتيب ، روبهروى « عدم » محراب « عدم » مصلّى است ، و روبهروى خدا ، كه از محراب بيرون مىآيد ، چهرهء نمازگزار ، يعنى « حقيقت او به عنوان عدم » : « درواقع ، حقيقت هر موجودى ، سواى خدا ، نوعى تعيّن « 170 » است ، و تعيّن شىء لاوجود است ، و روبهروى خدا ، كه از محراب بيرون مىآيد ، چهرهء نمازگزار ، يعنى « حقيقت او از آن رو كه عدم است » : « در واقع ، حقيقت هر موجودى ، سواى خدا ، نوعى تعيّناست ، و تعيّن شىء لاوجود است ، و حال آنكه وجود متعيّن خداست « 171 » ، و لاوجود نمىتواند با وجود تركيب شود . بنابراين ، در حقيقت ، جز وجود خداى تعالى وجودى نيست . . . اين سخن براى آن كه صاحبدل است و گوش فرا مىدهد ( لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ ، ق ، 37 ) روشن است . و امّا اين نسبت لاوجود « 172 » « وجه » مؤمن است و نيز نفى وجود هر چيزى سواى وجود خداى تعالى است . » اين است تفسير تلمسانى ، ولى ما مطمئن نيستيم كه اين تفسيرى درست از انديشهء نفّرى يا گفتار خدا خطاب به مخاطب خود باشد . تأكيد بر عدم به عنوان حقيقت اشياء و انسان ما را به اين سوى مرحلهاى مىبرد كه در آن اكنون ديدار ميان خدا و انسان صورت مىگيرد . « بايد چهرهء تو نخستين چيزى باشد كه من مىبينم » دعوتى نيست كه خدا در آن انسان را به آگاهى يافتن از مسافت فرا خواند كه او را از خدا جدا مىكند ؛ به عكس ، اين دعوت نشانهء فرق
--> ( 170 ) . « تعيّن » اصل فرديت است كه افادهء معنى « حدود » مىكند . ( 171 ) . آربرى چنين ترجمه مىكند : « وجود متعيّن تنها متعلّق به خداست . » متن عربى نياز به مقابله با چندين نسخهء خطى دارد . متنى كه ما در دست داريم چنين است : « وجود المتعيّن هو الله . . . فما ثمّ الّاوجوده تعالى » ، كه در اين صورت معنى آن نه اين است كه وجود متعيّن متعلّق به خداست ، بلكه اين است كه وجود متعيّن خداست ، زيرا وجودى جز وجود خدا نيست : نظريّهاى كه كاملا مطابق با تعاليم ابن عربى است ، ولى ما شك داريم كه مقصود نفّرى چنين باشد . ( 172 ) . يعنى اين معنى كه انسان از طريق لاوجود بودن خود ، از اين حيث كه عدم است عدم ، با خدا نسبت دارد .