پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

332

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

من خانه‌هاى ويران خود را از نو بنا مىكنم و به زينت حق مىآرايم ، و مىبينى كه چگونه قسط من ماسواى خود را نابود مىكند . من همهء انسانها را در توانگرى و فراخى جمع مىكنم ، چنان كه ديگر پراكنده و ذليل نخواهند شد . گنج خودرا به آنها عرضه مىكنم ، و تو به يارى من از خبر و عدّت و قرب ظهور من آگاه مىشوى ، زيرا به زودى ظهور خواهم‌كرد و ستارگان گرد من فراهم خواهند آمد . خورشيد و ماه را به يكديگر مىپيوندم و به هر خانه‌اى وارد مىشوم و ساكنانشان به من سلام خواهند گفت و من به آنها سلام خواهم گفت ، زيرا مشيّت از آن من است و به اذن من ساعت فراخواهدرسيد : من عزيز و رحيمم » ( ص 6 ) . اين متن باب تازه‌اى از نحوهء سخن گفتن خدا به زبانى دگرگون شده ، يعنى زبان رمزى ، مىگشايد : نه زبانى فوق انسانى ، لازمانى و تقريبا الهى ، بلكه زبانى كه در آن ، زير كلمات و تعبيرات روزانه ، رمزى « براى آن كه صاحبدل است و گوش فرا مىدهد و شاهد است » ( لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ ، ق ، 37 ) نهفته دارد . اين زبان ضرورة دوپهلو است : جنبهء تشبيهى اين زبان ، براى كسى كه بيرون از آن مىماند و مىخواهد آن را از روى لفظ دريابد ، كفرآميز است . در حقيقت ، چگونه مىتوان گفت كه خدا در هر خانه‌اى وارد مىشود تا ساكنان آن به او سلام كنند و او به ساكنان سلام كند ؟ چگونه ستارگان گرد او جمع مىآيند و چگونه او خورشيد و ماه را يكى خواهد كرد ؟ پس ، چون اين زبان براى نوع معمول قرائت معنى ندارد ، لازم است كه از اين نوع قرائت فراتر رفت . اين فراتر رفتن تعميق معنى متن نيست ، بلكه ورود در عالمى جديد است كه به آن نمىتوانيم دست يابيم ، مگرآنكه سفرى « بىراه » ( بلاطريق ) را بپذيريم كه در طىّ آن از جهان ظواهر دور مىشويم . تنها آن زمان است كه ظواهر حقايق مىشوند و چيزهايى را كه حذف كرده‌ايم و از آنها درگذشته‌ايم به نحوى نو بازمىيابيم : دشمن همچون دوست خدا ظاهر مىشود ، و آنچه ويران شده بود از نو بنا مىشود ، و نور خدا « پيش سراها و ماوراى آنها » را غرق در خود مىكند : يعنى ، چنان كه تلمسانى توضيح مىدهد ، نور همهء صورحسّى ( « صور حسّية » ) و چيزهاى ماوراء آنها و وضع خاصّ آنها را روشن مىكند ، مانند جايى كه انسان از آن ، به يارى حواسىّ كه چشم انداز ( انشقاق ) نوى به روى آنها گشوده شده است ، « تجلّى محسوس خدا » ( ظاهر الحق ) را مىبيند ، همان‌گونه كه « دل » باطن خود ، يا تجلّى عرفانى خدا را در خود مىبيند . بدين‌گونه رابطهء انسان با اشياء تغيير مىيابد ، زيرا اشياء از صورت حجاب به صورت نماد درمىآيند ، همان‌گونه كه رابطهء انسان با انسان تغيير مىيابد ، زيرا انسان نيز نماد خدا مىشود . آن كه ، به قول تلمسانى ، بر حسب ظاهر دين ، دشمن خدا بود ، در نور معرفت به صورت دوست خدا ظاهر مىشود ؛ انسانها كه از توانگرى يكسان برخوردارند خود را در برابرى كامل جمع