پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

333

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

مىيابند ، و هرگز ديگر تحقير بعضى بعضى را آنها را پراكنده نمىكند . پيوستن انسانها به هم ، در روزى كه خدا حجاب از رخ برمىدارد ، و پيوستن ستارگان و خورشيد و ماه به هم ، نماد يكديگرند ، زيرا عالم صغير و عالم كبير مطابق يكديگرند . انسان در تجربهء تجلّى خدا معنى نمادين فعل خدا در جهان را تجربه مىكند : همه چيز نشانه مىشود ، زيرا خدا به نفّرى مىآموزد كه كتاب جهان را به گونه‌اى ديگر بخواند : « مرا در وقفه نهاد ، سپس گفت : تو كيى و من كيم ؟ آن گاه خورشيد و ماه و ستارگان و همهء انوار را ديدم » ( ص 73 ) . نفّرى آنها را به گونه‌اى ديگر مىبيند ، نه به صورت عناصر طبيعت ، بلكه به صورت نشانه‌هايى ملحوظ در سؤال « تو كيى و من كيم » ، و بنابراين جزئى از پاسخى كه خدا را به انسان و انسان را به خودش مىشناساند . در متن دوّم كه ما بالاتر بررسى آن را وعده داديم ، اين معنى نمادين جهان مصرّح‌تر بيان شده است : تجربهء عرفانى دراين متن به صورت تجربهء تجلّى خدا در جهان نشان داده مىشود . نكتهء شگفت‌انگيزى كه در اين متن جلب توجه مىكند و در متون ديگرى كه بررسى خواهيم كرد تكرار مىشود اين است كه خدا مخاطب خود را به صورت مؤنّث طرف خطاب قرار مىدهد ؛ بنابراين ، مخاطب او ، به تعبير تلمسانى ، آن بخش مؤنّث انسان است كه « لطيفهء انسانيّه » عبارت از آن است ، يعنى عنصر لطيف انسان كه جنبهء لطيف و سريع الزّوال او نيز هست : « و مرا گفت : شب رو به افول ، چهرهء سحر رو به طلوع و سپيده در كار دميدن است . اى كه خفته‌اى ( « ايّتها النّائمة » : به صيغهء مؤنّث ) ، بيدار شو ( « فاستيقظى » : به صيغهء مؤنّث ) به ظهور خود و به‌پاخيز در مصلّاى خود ( « وقفى فى مصلّاك » ) . زيرا من از محراب بيرون مىآيم ، و بايد كه چهرهء تو نخستين چيزى باشد كه من مىبينم . من بارها به زمين آمده‌ام و همواره از آن عبور كرده‌ام ، بجز اين بار . در خانه‌ام اقامت كرده‌ام و مىخواهم به آسمان بازگردم . ظهور من در زمين گذشتن من از آن است با معجزهء فطرت خود ، و خروج من از آن دگرگون ساختن آن است به قدرت خود . و اين آخرين بار است كه زمين مرا مىبيند ؛ از اين پس ، ديگر مرانخواهد ديد ، نه او و نه آنچه در اوست تا ابدالآباد . چون آن را ترك گويم ، اگر آن‌را نگاه ندارم ، برپاى نخواهد ماند . من ميان بند آن را مىگشايم و همه چيز ازهم فرو مىپاشد . زره و جوشن از تن بيرون مىآورم و جنگ قطع مىشود ، و برقع ازرخ برمىگيرم و ديگر رخ نمىپوشانم ، و چنان كه وعده داده‌ام ، ياران قديمم را فرا مىخوانم ، و آنها به سوى من مىآيند و منعم و متنعّم مىشوند ، و روشنى روز سرمدى را خواهند ديد ، زيرا اين روز روز من است و روز من پايان نمىشناسد » ( ص 44 و 45 ) .