پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
322
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
درجهء اول حذف هرگونه « سوائيّت » و پايان وابستگى به مخلوق ( سوى ) است ، و در اين فصل مىخوانيم كه مىگويد : « اگر در تو اندك كششى به سوى « سوى » هست ، تو در وقفه نيستى . زيرا در وقفه « سوى » را در نهايت حدّ آن مىبينى ، و چون آن را چنين مىبينى ، از آن خارج مىشوى . وقفه وراى شب و روز ، و وراى حوادث واقع در آنهاست . وقفه آتشى براى « سوى » است ، آن را به آتش بسوزان و گرنه سوى تو را مىسوزاند . در وقفه نه اثبات هست نه محو ، نه قول هست و نه فعل ، و نه علم هست و نه جهل . وقفه يكسانى خود با خود است ؛ آن كه در آن است ظاهر او چون باطن اوست ، و باطن او چون ظاهر او . وقفه تو را از بندگى دنيا و آخرت مىرهاند » ( ص 9 و بعد ) . نفّرى حتى مىگويد كه واقف شرايط بشرى را ترك مىگويد ( ص 11 ) ، زيرا از خدا مىشنود كه مىگويد : « من حسّ واقف را با جبروت عصمت خود آميختهام ، بنابراين ، او متعالى از همه چيز است و هيچ چيز ملائم طبع او نيست » ( ص 11 ) . واقف از وقفهء خود ، از اين جهت كه وقفه مشخصهء آگاهى اوست فراتر مىرود « 145 » ، به قسمى كه آگاهى ، به عنوان آگاهى محض از خدا ، بىهيچ توجّهى به خويشتن ، در محضر خدا حاضر مىشود : « مرا در تقرير متوقّف كرد و گفت : آيا تو مرا مىخواهى يا وقفه را يا هيئت وقفه را ؟ اگر مرا مىخواهى ، تو در وقفهاى ، نه درخواست وقفه ؛ اگر وقفه را مىخواهى ، تو درخواست خويشى ، نه در وقفه ؛ و اگر هيئت وقفه را مىخواهى ، تو خود را مىپرستى و وقفه از دستت مىرود » ( ص 37 ) . آيا اين بدان معنى است كه انسان ، در وقفه ، در خدا فانى مىشود ، به قسمى كه ديگر براى خود وجود ندارد ؟ نظر به اصرار نفّرى در حذف هرگونه سوائيّت ، از جمله سوائيّت سرّ ، به عنوان سرّ لنفسه ، از چنين پرسشى چاره نيست . در حقيقت ، در اينجا وقفه ، چنان كه تلمسانى مىگويد ، مترادف با « فنا » ست ، يعنى مرحلهء فنا كردن خود در خدا . و امّا همچنانكه پس از فنا ، به تعبير بعضى از صوفيان ، بقاء فى اللّه مىآيد « 146 » ، در تعبير نفّرى نيز وقفهاى فراتر از وقفه هست كه درآن خدا انسان را به خود او مىنماياند و حقيقت او را به عنوان « وجود براى خدا » يا وجوداللّه ، متجلّى مىسازد . دراين تجلّى كرامت برجستهء انسان يا ، توان گفت ، « شكوفايى شخصيّت اسلامى » حقيقى آشكار مىشود . « 147 » بىگمان شكوفايى شخصيتى كه صوفيان در
--> ( 145 ) . « به من گفت : به آگاهى ( سريرة ) خود بگو : در برابر من بايست ، نه با چيزى ( لا بشىء ) و نه براى چيزى ( لا لشىء ) » ، يعنى در برهنگى مطلق ، بدون تكيه بر چيزى يا مراجعه به هيچ تجربهاى از تجارب آگاهى . ( 146 ) . نفّرى به ندرت كلمات « فنا » و « بقا » را به كار مىبرد . نگاه كنيد به فهرست A ) ndexA ) كه آربرى تنظيم كرده است ؛ اين فهرست نشانمىدهد كه در متون نفّرى ، « فنا » شش بار و « بقا » سه بار آمده است . ( 147 ) . نگاهكنيد به دو مقالهء م . لهبابى ، در مجلهء TravauxetJours ، سال 1967 ، شمارهء بيست و دوم ، ص 27 تا 55 ، و شمارهء بيست و سوم ، ص 63 تا 93 ، كه در آنها او به انتقادى كه ما درهمين مجله ، سال 1964 ، شمارههاى چهاردهم -