پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

296

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

تفسير اسلامى در برابر اين مشكل چه كرده است ؟ مىتوان حدس زد كه آنچه در اين سؤال مضمر است مسئلهء امكان و وسايلى است كه انسان براى شناخت خدا و سخن گفتن از او در اختيار دارد . در شيوه‌اى كه صوفيان براى حل اين مسئله به كار برده‌اند تفاوت ميان زبان انتزاعى و گفتار نمادين آشكار مىشود . در ساحت زبان انتزاعى مىتوان به اختصار گفت كه تفكّر اسلامى به طور كلّى ميان تشبيه و تعطيل و تنزيه در نوسان است ، يعنى ميان سه روش عقلانى كه در اساس يكسان‌اند « 91 » ، زيرا هر سه در درون يك معضله محصورند : يا سخن خدا غير مخلوق است و روح بايد آن را در نصّ لازمانى آن بپذيرد ، يا سخنى است خطاب به انسان ، كه براى اينكه آن را دريابد به زبان او گفته شده است ؛ در اين صورت غير مخلوق نيست و روح آزاد است كه آن را مطابق با قواعد خاصّ خود دريابد . ما خود وقوف داريم كه اين سخن بيش از حدّ مختصر است ، ولى در حقيقت ، همهء مسائل كلام اسلامى ، در نهايت امر ، مسائل تفسيرى است ؛ و اين تفسير ، چون به زبان انتزاعى بيان شود ، چيزى دربارهء خدا جز آنچه در قرآن آمده است نمىگويد . « 92 » تنها صوفيان‌اند كه چيزى بيشتر ، يا چيزى ديگر ، براى گفتن داشته‌اند ، ولى آن را فقط با توسّل به گفتار نمادين گفته‌اند . در حقيقت صوفيان در سطح زبان انتزاعى چندان فراتر از ديگران نرفته‌اند . از اين رو مىبينيم كه موضع آنها در تفسير آيهء نور شباهت بسيار با موضعى دارد كه مقاتل يا امام جعفر صادق ( ع ) اختيار كرده‌اند . آنها نيز قائل به « وقفى » در آيه‌اند كه اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ، را از بقيهء آيه جدا مىكند ، و بقيّهء آيه را به صورت مثلى تفسير مىكنند كه آثار نور الهى را در دل مؤمنان توصيف مىكند . گويى ميان اين آثار توصيف شده با مثل و نور الهى منشأ اين آثار ، كه به عقيدهء آنها دربارهء آن هيچ مثلى نمىتوان زد ، هيچ پيوندى وجود ندارد ! به سبب

--> ( 91 ) . ابن‌تيميّه در بيانى بسيار عميق مىگفت كه شاگردان جهم ( متوفّى 128 / 745 ) به پيروى از منطق اصول خاصّ خود به تعليم « تعطيل » در قلمرو نظرى و « حلول » يا « اتّحاد » در قلمرو عملى كشانده شده‌اند . در حقيقت اگر زبان انسانى ، هنگامى كه بر خدا اطلاق مىشود ، معنايى ندارد ، به گفتهء ابن‌تيميه ، هم مىتوان گفت كه « خدا هيچ چيز نيست » ، و هم مىتوان گفت كه « خدا همه چيز است » ، و ادامه مىدهد كه متكلّمان جهمى قضيّهء اوّل را ترجيح مىدهند ، زيرا آنها را از جهت تفكّر نظرى بيشتر راضى مىكند ، در حالى كه عارفان جهمى دوّمى را ترجيح مىدهند ، زيرا دشوار است كه انسان « چيزى را كه هيچ نباشد « بجويد ، بپرستد و دوست بدارد » . آن‌گاه ابن‌تيميّه مىگويد : « از اين رو مىگفتند كه متكلّمان جهمى چيزى نمىپرستند و صوفيان جهمى همه چيز را مىپرستند » و « حلول » را تعليم مىدهند ، يعنى حتّى ضدّ آنچه مفهوم « تعطيل » ، يعنى اساس انديشهء جهميّه دلالت ضمنى بر آن دارد ( نگاه‌كنيد به : ابن‌تيميّه . مجموعة الرّسائل و المسائل ، جلد اوّل ، ص 70 ) . با اين مثال مىبينيم كه تا چه اندازه نظامهاى مختلف فكرى متوجّه يك معضلهء واحد بودند ، معضلهء زبان مذهبى . ( 92 ) . چنان كه در موضوع نزاع نورى و غلام خليل ملاحظه كرديم ، حتى حاضر نيست چيزى بيش از آن بگويد .