پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
269
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
كه در آن تجربه به ذهن او مىآيد . بنابراين خود عين تجربه است . 1 . نورى يا زبان تمثيلى تجربه ابوالحسن « 4 » نورى كه از دوستان جنيد و حلّاج بود يكى از جذّابترين شخصيتهاى مكتب تصوّف بغداد است . خانوادهاش خراسانى الاصل و خودش ، به قول سلمى « 5 » ، « بغدادى المنشأ و المولد » است . از اين عبارت بايد چنين دريافت كه او از بغداديان اصيل است ، نه تنها به اين سبب كه در بغداد زاده و زيسته ، و هم در آنجا ، در سال 295 / 907 ، وفات يافته است ، بلكه علاوه بر آن به اين سبب كه تعاليم كاملى ، اعمّ از مذهبى و غيرمذهبى ، از نوع تعاليمى كه پايتخت عباسى در آن زمان به جامعهء صاحبذوقان مىداد ، ديده است ، جامعهاى كه خود را مركز جهان اسلام مىدانست . لويى ماسينيون كه در مصائب حلّاج ( ص 40 - 38 ) مجملى از شرح احوال نورى را آورده است خصيصهء بارز او را « اصرار در تحمل رنج مىداند » « 6 » ؛ به اين خصيصه قنواتى و لويى گارده هم در اثر خود به نام تصوّف اسلامى اشاره كردهاند . شخصيت نورى بسيار پيچيدهتر از اين و داراى وجوه گوناگون بسيار است : نه تنها او از ذوق شاعرانهاى برخوردار است « 7 » ، بلكه بى پروايى يك مصلح را هم دارد و بيمى ندارد از اينكه حتى براى تنبيه خليفه نقش محتسب را به خود نسبت دهد . « 8 » در محاكمهاى كه به تحريك غلام
--> ( 4 ) . او را ابوالحسين نيز مىنامند . ( 5 ) . طبقات الصّوفيّه ، ص 164 . ( 6 ) . نگاهكنيد به : مجموعهء متون [ قبلا ] منتشر نشده ( Recuei ldetextesinedits ) ، ص 51 . همچنين دربارهء نورى نگاه كنيد به : ابونعيم ، حلية الاولياء ، جلد دهم ، ص 249 تا 255 ؛ بغدادى ، تاريخ بغداد ، جلد پنجم ، ص 130 تا 136 ؛ عطّار ، تذكرة الاولياء ، تصحيح استعلامى ، ص 474 - 464 . ( 7 ) . ذوق شاعرانهاى كه شاهد آن ، از جمله ، ابيات چهارگانهء زير است : ربّ ورقاء هتوف فى الضّحى * ذات شجو صدحت فى فنن فبكائى ربّما ارّقها * و بكاها ربّما ارّقنى هى ان تشكو فلا افهمها * و اذا اشكو فلا تفهمنى غير انّى بالجوى اعرفها * و هى ايضا بالجوى تعرفنى قمريى چاشتگاه بر شاخهاى غمگنانه شكوه سرمىدهد . گريهء من بسا خواب او را آشفته مىكند و گريهء او بسا خواب مرا . ولى نه من شكوهء او را درمىيابم ، و نه او شكوهء مرا درمىيابد . با اين همه من از درد او آگاهم ، و او نيز از درد من آگاه است . ( اللّمع ، تصحيح نيكلسون ، ليدن ، بريل ، 1914 ، ص 305 ) ( 8 ) . مىگويند كه روزى خمرههاى شرابى را كه براى دربار خليفه مىبردند شكست . خليفه از او پرسيد : « تو كه هستى ؟ »