پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )
268
تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )
مىآورند كه « غايب » از چيزهاست و براى كسى كه چيزها براى او پوشيده است . از اين رو ، مؤمنان محتاجاند به اينكه برايشان مثل آورده شود ، زيرا چيزها براى آنها مكتوم است . خدا « براى ايشان از خودشان مثل مىآورد » ، نه از خودش ، تا آنچه را برايشان غايب است دريابند . و امّا آن كه چيزى برايش ، چه در زمين و چه در آسمانها ، پوشيده نيست هرگز نيازى به مثل ندارد ، او برتر از همه چيز است ! او هرگز براى خودش از خودش مثل نياورده است ، چگونه ممكن است كسى كه هيچ شريك و شبيهى ندارد ، چنين كرده باشد ؟ از اين روست كه گفته است : فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ : براى خدا مثل مزنيد ( نحل ، 74 ) . و امّا امثال نمونههايى است كه حكمت دربارهء چيزى كه بر سمع و بصر پوشيده است مىآورد تا نفوس بتوانند به يارى آنچه با حس ادراك مىكنند راه خويش را تشخيص دهند . رفتار خدا با بندگانش متضمّن آن بود كه براى آنها مثالهايى از خودشان بياورد ، زيرا آنها ، براى درك و فهم آنچه بر سمع و بصر بيرونيشان پوشيده است ، به اين مثالها نياز داشتند . » از اين متن ترمذى چنين برمىآيد كه « امثال » از جهان محسوس ، كه از جنس حواس بيرونى است ، گرفته مىشود تا انسان را از آنچه بى واسطه براى او حاضر و شناخته است به آنچه براى حواسش غايب است ، يعنى امور غير مادّى ، هدايت كند . و امّا همچنانكه حواس بيرون از چيزىاند كه ادراكش مىكنند ، همچنين ، با توجه به تفاوتها ، تمثيلها نيز بيرون از چيزىاند كه نشانش مىدهند ؛ تمثيلها چيز غايبى كه بايد آن را حاضر كرد نيستند ، بلكه ، چنان كه ترمذى مىگويد ، ما را به آن هدايت مىكنند . وانگهى قراينى براى نفوس ضعيفاند كه نياز به تمثيلى محسوس دارند تا به چيزى كه فى نفسه نامرئى است هدايت شوند . از اين رو ، صوفى تمثيلها را براى آن به كار مىبرد كه تجربهء خود را براى كسانى كه تنها « مثالهاى مأخوذ از خودشان » را درمىيابند قابل فهم كند . رابطهء نماد با تجربه به گونهاى ديگر است . اين رابطه ، چنان كه گفتيم ، ذاتى است ، همچنانكه شعر ذاتى الهامى است كه آن را به وجود مىآورد . در حقيقت ، نماد در همان فعلى كه تجربه را به وجود مىآورد به وجود مىآيد يا بهتر بگوييم ، تجربه به شكل نماد زندگى مىيابد و به شكل نماد به ذهن مىآيد . در حالى كه تمثيل پس از تجربه ، و براى تصوير و توصيف آن به يارى تشبيه ، به كار مىرود ، نماد در عين حال هم همگى تجربه را در خود دارد و هم خود در درون تجربه است . نماد و تجربه با هم زاده و باليده مىشوند و محتواى واحدى دارند . بنابراين ، نماد ، مانند تمثيل ، كوششى براى به دست دادن تصوّرى از تجربه و قابل فهم كردن آن براى ديگران نيست ، بلكه خود تجربه است ، و همان تفسيرى را مىطلبد كه تجربه مىطلبد : نه كمتر از آن روشن است و نه بيشتر از آن تاريك ، نه بيشتر از آن حاضر است و نه كمتر از آن غايب . براى صوفى زبانى است